من بیهوده میخوام از یاد تو بگریزم

ای همه هستی من  از مهر تو لبریزم

تو دریای من هستی هرگز از خود مرانم

من ساحلی غریبم باید با تو بمانم

بی تو     چون کویر تشنه ی آبم

بر موج هستی چون حبابم

بی قرارم و بی تابم

بی تو

چون کتاب بسته ای هستم

شاخه ی شکسته ای هستم

عابر خسته ای هستم

.............................

من بیهوده میخواهم از یاد تو بگریزم

ای همه هستی من

از مهر تو لبریزم

...............


http://artparadise17.blogfa.com/




برچسب ها: حباب، بیقرار، هستی، کتاب، کویر، شعر،  

تاریخ : جمعه 31 مرداد 1393 | 07:18 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
کودک ، هستی حال است ......
و کودکی ، حالهای هستی ...........
آه هستی ....
آه هستی .....
عاشقانه های کودکیم را ...............
در پشت دیوارهای بزرگسالی .............
جا گذاشته ام ..........................................
چقدر بلندند این دیوارها ...................................................
چقدر بلندند این دیوارها ..................................................




سماآبی



طبقه بندی: نوشته های من،  شعر، 
برچسب ها: کودکی، هستی، شعر، شعرسپید، بزرگسالی، دیوارها، عشقانه های کودکی،  

تاریخ : یکشنبه 11 خرداد 1393 | 06:16 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه…!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد.
« نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را…..!!!»



http://www.naabrestaurant.com


برچسب ها: حکایت، خدا، زندگی، هستی، کاینات، انسان، رشد و تعالی،  

تاریخ : چهارشنبه 6 شهریور 1392 | 10:09 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات

کودکی که لنگه کفشش را دریا از او گرفته بود روی ساحل نوشت،
دریا دزد کفشهای من
مردی که از دریا ماهی گرفته بود، روی ماسه ها نوشت
دریا سخاوتمندترین سفره هستی
موج آمد و جملات را با خود شست ...
تنها برای من این پیام را گذاشت!
"که برداشتهای دیگران در مورد خودت را،
در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی"



http://www.bitrin.com


برچسب ها: دریا، هستی، زندگی، داستان کوتاه،  

تاریخ : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
ایمان در مرحله ی کمال خویش عشق است و محبت ( هل الایمان الا الحب ؟ ) و همه چیز، در گرو این عشق و محبت است. و انسان باید، همچون دیگر کاینات،
 از این آتش مقدس که در جان همه چیز افتاده است ( و ان من شیئ الا یسبح بحمده )، شعله ای در جان خود بیفکند.
طفیل هستی عشقند، آدمی و پری       ارادتی  بنما  تا سعادتی  ببری
و باید تا کار جهان به سر نیامده، ( یوم نطوی السماء کطی السجل للکتب )، عاشق شد و نقش مقصود، از کارگاه هستی خواند :

عاشق شو، ارنه روزی کار جهان سر آید      ناخوانده  نقش  مقصود، از کارگاه هستی
و چون کار ایمان، به حب رسید ( و عنان عقل در دست عشق افتاد ) دل، دریای راز می گردد و به راز گویی، میل می کند و راز گویی با محبوب ، خلوت می طلبد و چه خلوتی بهتر از شب، دل شب ؟.


علامه محمد رضا حکیمی

برچسب ها: ایمان، عشق، علامه، علامه حکیمی، هستی،  

تاریخ : چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 | 05:34 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic