میخواهم کویر باشم ، تا جز ساحل چشم اندازها، کسی پایانم را نیابد، و جز شرنگ سوخته ی آفتاب، چیزی سیرابم نسازد، و جز شبهای سیهزاد فرتوت، دیگری آشنای لحظه هایم نباشد.

می خواهم افق باشم، تا سیراب کننده ی کویر تشنه ی نگاهها گردم، و افسونگر امید نا امیدان شوم، و سرگرانیهای طبیعت را مرزی باشم.

می خواهم گردباد باشم، آواره ی داغ کویرها، و دیوانه ی مسخرگی حدها و مرزها.

می خواهم طوفان باشم، تنها خروشی که می تواند در برابر سکوت دریاها خودنمایی کند، و تنها سکوتی که می خواهد خروش گردابها را بپذیرد.

می خواهم صبح باشم، چشم باز هستی، و بطلانگر جادوی تاریکی، تا سیل پرتو و امید، به هر سو روان سازم، و همه ی حرکتها را با یک اشاره گسیل دارم.

می خواهم غروب باشم، فروتنی طبیعت و آواره ی بیکرانها، تا غمگسار مهربان درد آشنایان شوم، و شورزای هنگامه ی سوزان نومیدان گردم، و شعله ی آشنا سوز غریبان باشم.

می خواهم غم باشم، تا به دلهای از جان عزیزتر بنشینم، و در غرقاب طبیعت، زورق وفای مقدس باشم، و شبهای بی فرجام و روزهای سیاه را از اندوه تهیدستی رهایی بخشم.

می خواهم احساس باشم، روح ادراکها.

می خواهم دل باشم، مرز انسان.

می خواهم نگاه باشم، پیامبر دلها.

می خواهم عشق باشم، فروغ نگاهها.

می خواهم وفا باشم ،بهار عشقها.

می خواهم امید باشم، راز وفاها.

می خواهم اشک باشم، افسون امیدها.

می خواهم شعر باشم، اشک سخنها.

می خواهم غزل باشم، سخن اشکها.

می خواهم راز باشم، تنها چیزی که جای می خواهد.

می خواهم پند باشم، مظلومترین دوست هرکس.



منبع: کتاب فریاد روزها اثر علامه حکیمی


برچسب ها: آرزو، علامه حکیمی، محمدرضاحکیمی، انسان، عشق،  

تاریخ : دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات