هر موجود زنده‌ای دلش می‌خواهد جانش حتی برای لحظه بیشتر ادامه پیدا کند. حشرات هم تا بتوانند دست و پا می‌زنند تا یک لحظه دیگر زنده بمانند. این لازمه حیات است و آدمیزاد هم خودبه‌خود نمی‌خواهد بمیرد،... تلاش برای زنده ماندن گاهی به خواست دل است و گاهی این ضمیمه را هم دارد که چون خدا می‌خواهد من حفظ جان می‌کنم؛ این است که به این کار ارزش می‌دهد. تفاوت این دو در جایی ظاهر می‌شود که وظیفه انسان فداکاری در جبهه تا سرحد شهادت باشد. روشن است که اگر انسان جان‌دوست باشد، به جبهه نمی‌رود، اما کسی که برای رضایت خدا جان خود را حفظ می‌کند، از شهادت استقبال می‌کند. این است که حتی غذاخوردن چنین کسی عبادت می‌شود.



 ازدرس‌های‌اخلاق  

استاد علامه مصباح یزدی




برچسب ها: حیات و شهادت، عشق، عشق به زندگی، علامه مصباح، ارزش، عبادت، جبهه،  

تاریخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 02:42 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات

دکتر بهنام اوحدی، روانپزشک، زوج درمانگر و متخصص درمان مشکلات جنسی، در پاسخ به این پرسش می گوید هر زندگی مشترکی در خطر از میان رفتن عشق است مگر آن که زوج، ماهیت عشق و راه های نگهداری از آن را بدانند. گفت وگوی ما با این متخصص، درباره همین راه هاست.

برخی می گویند عشق، فقط یک هیجان ناگهانی است، برخی آن را طغیان هورمون ها می دانند و گروهی هم اعتقاد دارند اصلا مربوط به آدم های سالم نیست و فقط روان رنجورها عاشق می شوند. نظر شما چیست؟
ما نمی توانیم فقط با نیمکره منطق مغزمان زندگی کنیم و طبیعتا به نیمکره احساساتش هم نیاز داریم. نیمکره احساسات ، در افراد راست دست، نیمکره راست و در چپ دست ها، نیمکره چپ است.

با این توضیح، هر آدمی قابلیت عاشق شدن را دارد؟
نه. گروهی از آدم ها از نظر هیجانی بشدت سرد هستند و به ندرت ممکن است عاشق شوند مانند شخصیت های اسکیزوئید ( دوری گزین ) یا مبتلایان به سندرم اسپرگر (یکی از اختلالات طیف اوتیسم) یا افراد آ سکشوآل یعنی کسانی که کلا مسائل جنسی برایشان
بی اهمیت است.

ممکن است کسی به شکل ثانوی ضدعشق شود یعنی دوره ای عاشق باشد و ناگهان دیگر هرگز عاشق نشود؟
افرادی که دچار شکست های عشقی شدید می شوند گاهی به کلی با عاشق پیشگی خداحافظی می کنند و انرژی شان را در ادامه زندگی، بیش از حد بر فعالیت های دیگر متمرکز می کنند مثلا همه وقت شان را بشدت صرف فعالیت های فرهنگی یا سیاسی یا اجتماعی می کنند. این رفتار، نوعی « جبران افراطی» محسوب می شود.

من هنوز پاسخ پرسشم را درباره چیستی عشق نگرفته ام. از دیدگاه روانپزشک ها عشق دقیقا چیست؟
عشق غلیان احساسات است. امکان دارد آدم عاشق زمانی خلقش بالا برود یا پایین بیاید یا دچار حالت های نوسانی شود. مثلا گاهی سرخوشی، گاهی افسردگی.
در حالت عاشقی شدید ممکن است فرد کمی شبیه افراد روان رنجور هم به نظر برسد. ولی واقعیت این است که زندگی بدون عشق بسیار سخت است. زندگی بدون عشق مثل غذای بدون چاشنی و ادویه است. کامل نیست.
رابرت استرنبرگ، روانشناس و نظریه پرداز، عشق را به شکل یک مثلث تعریف کرده است که یک ضلع آن شور یا کشش جنسی، یک ضلع صمیمیت و یک ضلع نیز تعهد است. از دیدگاه او بعید است که هر سه ضلع این مثلث در انسان ها کاملا مساوی با هم باشد و بر حسب این که کدام ضلع بلندتر است امکان دارد ماهیت عشق و شکل رابطه عاشقانه تغییر کند و او بر این اساس انواع مختلفی از عشق را تعریف کرده است.



ادامه مطلب برچسب ها: عشق، عشق در روانشناسی، روانشناسی، عشق در زندگی مشترک، روابط عاطفی، عشق و ازدواج، عشق و عاطفه و احساس،  

تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 | 09:57 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
دور بادا عاقلان از عاشقان          دور بادا گلخن  از  باد صبا
عقل تا  تدبیر و  اندیشه  کند            رفته باشد عشق تاهفتم سما
عقل تا جوید شتر از بهر حج          رفته باشد عشق بر کوه صفا



برچسب ها: عشق، عقل، تدبیرواندیشه، آسمان هفتم، بادصبا، حج، کوه صفا،  

تاریخ : پنجشنبه 25 شهریور 1395 | 08:09 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
وجود تو همه خاراست و خاشاک
برون انداز  از  خود  جمله  را پاک 
برو  تو  خانهء  دل  را  فرو  روب
مهیا کن  مقام  و  جای محبوب



شیخ محمودشبستری




برچسب ها: محبوب، شبستری، شعر، خانه دل، مقام، خاوخاشاک، عشق،  

تاریخ : چهارشنبه 24 شهریور 1395 | 03:00 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
در بیان و تفسیر اینکه در قرآن مجید کلمه عشق استعمال نشده حتی در اخبار اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السّلام کم ذکر شده.
اوّلاً: خداوند متعال صادر و ایجاد کننده جمیع موجودات به جمیع اجناس و انواع موجودات از قبیل جمادات ، معادن به جمیع اصنافش و غیر معادن
کوه ، شن ، خاک و نیز از قبیل نباتات تماماً ، خارها ، ریاحین ، سبزیجات حبوب به جمیع اصنافش ، اشجار به جمیع اصنافش و نیز از قبیل حیوانات به جمیع انواعش و آدمیزاد به جمیع اصنافش و نیز اقوال و افعال و اوصاف و علوم و کمالات و معارف مطلقاً به ایجاد او جلّ جلاله موجود می شوند.
تمام مذکورات اشاره و اجمال عالم خلق و امر خداوند قادر عالم بما کان و ما یکون است و جمیع اوصاف خداوند عین ذات خداوند است و مجرّد از زمان و مکان و مادّه و هیولا و صورت است.
ثانیاً: تمام اوصاف پروردگار عالم جلّ جلاله عین ذات و مجرّد از هر جهت است. قابل تغییر و تبدیل و شدّت و ضعف نیست ، لهذا اوصاف حضرت واجب الوجود نیز واجب الوجود می باشد و اصلاً زائد بر ذات نیست. مثلاً حبّ در حضرت احدیّت جلّت عظمته مانند سایر اوصاف عین ذات و واجب الوجود است به هیچ نحو قابل شدّت و ضعف نیست و کم و زیادی راه ندارد. حبّ پروردگار عالم مانند سایر اوصافش تحت اختیار خداوند و خارج از اعتدال نیست. هر قدر محبّت بفرماید به تمام موجودات و به هر نحو که بخواهد محبّت فرماید بالاخص نسبت به بنی آدم و به قاب قوسین و سدره المنتهىبرساند مخلوق خودش را از اعتدال خارج نشده و زیاده از اندازه اعمال محبّت نفرموده بلکه هر قدر محبّت عطا فرمود همان مقدار صحیح و اندازه است ، نیز علم پروردگار عالم جلّت عظمته به خودش و به مخلوقاتش عین ذات و واجب الوجود است بناچار علم حضرت احدیّت فوق جوهر و خداوند جواهرات است و علم در انبیاء و اولیاء علیهم السّلام جوهر و در بشر عرض است اضافه یا فعل یا انفعال است ، معذلک کلّه نمیتوان گفت که خداوند در علم زیاده روی فرموده و از حدّ اعتدال خارج شده و در علم به خودش عشق ورزیده و در علم به بقیّه موجودات چنین بینش اعمال نفرموده این تصوّر عین جهالت است ، عین کفر است با اینکه علم به خودش و علم به بقیّه موجودات یکسان است. به همین نسبت قدرت و سایر اوصاف حضرت ربّ العزّه می باشد.
ثالثاّ: کلمه عشق در لغت عرب و غیر عرب چه عرب فصیح و چه عرب عادّی حسب الاستعمال آنان عبارت است از حبّ شدید و نیز ارباب تألیف و لغویّین متّفق اند که عشق عبارت است از حبّ شدید و خارج از اندازه و خارج از اختیار ، لهذا نسبت عشق به خداوند اجلّ عالی دادن غلط و کفر است.
اوّلاً: عشق ، عاشق و معشوق لازم دارد و عاشق دائماً محتاج به معشوق است و هرگز میل ندارد عاشق که از معشوق جدا گردد ، در حضرت ربوبی جلّ جلاله به هیچ نحو احتیاج راه ندارد بلکه غنای محض و محض غناست.
ثانیاً: موجود حقیقی و عالم و محبّ و قادر و حیّ و رفیق حقیقی غیر از حضرت ربّ الارباب جلّ جلاله مصداقی ندارد تا معشوق حضرتش گردد.
ثالثاً: رتبه غیر خداوند پائین تر از رتبه خداوند اجلّ عالی است ، حضرتش جلّ جلاله در رتبه علّت و بقیّه در رتبه معلول حتّی چهارده معصوم صلوات الله علیهم اجمعین ، چطور تصوّر شود درخت عاشق سایه خود بشود یا کوزه گر عاشق صنع خودش گردد یا مخترعین صنایع عاشق صنع خود گردند. البتّه تبارک الله احسن الخالقین ، هر قدر صنع ستایش شود و اهمیّت داده شود راجع به احسن الخالقین است و احسن الصّانعین است.
رابعاً: اعتدال در صفت و تند روی در جمیع اوصاف راجع به محدودِ عاجزِ جاهلِ به عواقبِ امور است امّا احسن الخالقین که از هر جهت غیر محدود و مطلق و بسیط الحقیقه و خارج از زمان و مکان و عقول است ، تصوّر غیر اعتدال چگونه میسّر است و چطور امکان تحقّق داشته باشد؟ لهذا هیچ عاقلی تفوّه
نمی نماید که خداوند اجلّ عالی در ایجاد خلائق و موجودات از اعتدال خارج شده و تند روی فرموده. در هر روز هزار میلیارد نطفه بنی آدم ، حیوانات
طیور ، حشرات و ماهیهای دریا را تبدیل می فرماید و در هر روز صحّت و اعتدال مزاج به هر جنبنده ای عطا می فرماید و در هر روز متجاوز از میلیون صورت زیبا و عقل کامل و فطرت عالی عطا می فرماید ، لذا بسیار واضح شد که هر چه ایجاد و خلق فرماید از اعتدال و صحّت خارج نشده و هر چه ایجاد و صادر نماید عین صلاح و صحّت و خیر است ، از قرآن مجید استفاده می شود منعم غنی و غیر محدود از هر جهت مجرّد است لهذا چون واقع عشق که عین احتیاج است در حضرت ربوبی جلّ جلاله مفهوم ندارد و در کلام مجیدش که مجموعه علوم ربّ الارباب است کلمه عشق واقع و استعمال نشده و به همین نسبت در کلام معصومین علیهم صلوات الله و سلامه اندک و کمیاب است ، زیرا حضرات معصومین علیهم السّلام معرّف خداوند اجلّ می باشند. قهراً عشق واقع نشده در بیانات شریفشان راجع به احکام ، البتّه معنی عشق در قرآن مجید نسبت به مؤمنین واقع شده نه عین لفظ عشق بلکه معنای عشق ، سوره مبارکه البقره آیه ۱۶۵
)یُحِبُّونَهُمْ کَحُبّ اللهِ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّاً للهِ (
حبّ اگر در بشر نسبت به حضرت ربوبی جلّ جلاله شدّت یابد خواهی نخواهی این مرتبه شدیده حبّ منحصر به عشق است و منطبق بر قسمتی از زیارت امین الله است.
أَللَّهُمَّ إِنَّ قُلُوبَ الْمُخْبتِینَ إِلَیْکَ وَالِهَهٌ
خداوندا قلبهای کسانی که محبّتشان به تو زیاد است و عاشقان حضرتعالی هستند از غیر حضرتعالی کنده شده اند و دائماً در فکر و ذکر و اسم و صفت و ذات حضرتعالی هستند ، کلمه خَبَتَ بمعنی سکون و اطمینان است و اِخبات با اینکه مصدر باب افعال است و غالباً باب افعال برای تعدّی استعمال می شود و بی نیاز از حرف جر برای تعدیه است معذلک در این مادّه موارد استعمالش به حرف جَر یعنی الی میباشد شاهد بر این است که اطمینان و سکون بخداوند دارند و قلب و نفس مخبت متعلّق به خداوند گردیده و از غیر خداوند بریده و اطمینان نفس و قلب آنان به منعم حقیقی می باشد ، چنین قلب و نفس مطمئنّه بخداوند منحصر به عشّاق خداوند می باشد.
ثانیاً: کلمه واله که خبر اِنّ واقع شده و مفرد مؤنث اسم فاعل است بمعنای کسی است که عقلش را از دست داده به شهادت کلمه الیک یعنی عقل آنان در اثر نظر به حضرتعالی و اسم و صفت حضرتعالی از بین رفته چون به سوی تو و بطرف تو تمام نظر خود را مسلوب داشته خلاصه معنای قلوب و نفوس کسانیکه عاشق حضرتعالی هستند عقل خودشان و صلاحدید خودشان و روشنائی خودشان بواسطه طلب و عشق بحضرتعالی از دست داده و به روشنائی حقیقی و به نور اعظم از خودشان رو برگردانیده اند چنین دیوانگان خداوند منحصر به عشّاق و اخبات بر آنها منطبق می شود ، شدّت حبّ و عشق این طایفه مخبتین بجایی می رسد که مردم می گویند دیوانگان می باشند.
در خطبه شریفه همّام حضرت امیرالمؤمنین علیه افضل صلوات المصلّین می فرمایند ، نه اینها طایفه دیوانگان نیستند بلکه عشق حضرت ربّ الارباب به آنها رسیده و به آنها فهمانده که غیر خداوند و دوستانش )کَسَرابٍ بقِیعَهٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً ( ولی در موضوعات این کلمه شریفه بر لسانِ شریفِ مبارکِ معصومین علیهم السّلام جاری شده و در احکام جاری نشده ، چون احکام راجع به حضرت ربوبی است و هرگز راجع به خداوند خارج از اعتدال تصوّر نمی شود ، روایت حضرت باقر سلام الله علیه راجع به حرکت دادن حضرت آقا امیرالمؤمنینu لشکر را بطرف صفّین برای دفع شرّ معاویه علیه الهاویه چنین می فرماید ، قال الباقرu :
(( یَسیرُ بالنّاسِ حَتَّى إِذَا کَانَ بکَربَلا عَلَى مِیلَیْنِ أَوْ مِیلٍ تّقَدَّمَ عَلَیهِ السَّلامُ بَیْنَ أَیْدِیهِمُ حَتَّى طَافَ عَلیهِ السَّلام بمَکانٍ یُقالُ لَهُ الْمَقْدَمَانْ فَقَالَ عَلیهِ السّلام قُتِلَ فِیهَا مِأَتَا نَبیٍّ وَ مِأَتَا سِبْطٍ کُلُّهُمْ شُهَدَاء وَ مَناخُ رُکّابٍ وَ مَصَارِعُ عُشّاقٍ لایَسـبقُهُم مَنْ کانَ قَبْلَهُمْ و لایَلْحَقُهُمْ مَنْ بَعْدَهُمْ ))
حضرت مولی المؤمنین و الشّیعه حضرت امیرالمؤمنین علیّ بن أبیطالب علیه الصّلوه و السّلام لشکر را از کوفه حرکت دادند برای دفع شرّ باغی معاویه پسر أبی صفیان ، رسیدند به کربلای معلّی ، البتّه به فاصله مقدار دو یا یک میل حضرت امیرالمؤمنینu پس از مقداری گردش رسیدند به موضعی بنام مقدمان ، فرمودند در این مکان کشته شده دویست پیغمبر و دویست پسر دختر پیغمبر ، تمامی آنها شهداء می باشند و این مکان نیز محلّ فرودگاه شتران که سواران بر شتر این مکان را منزلگاه خود قرار می دهند ( البتّه شتر سواران که در عبارت واقع شده چون مرکوب آن وقت شتر بوده ولی رکّاب عام است شامل هواپیما و اتوبوس و سواری می شود ) و این مکان قتلگاه عشّاقی است که مقام و ارتقاء درجه قرب آنها از شهداء قبل از خودشان و شهدائی که بعد از خودشان خواهند آمد بالاتر و از اوّلین و آخرین شهداء گوی سبقت را ربوده اند. جلد نهم بحار به نقل از خرائج قطب راوندی.
روایت۲ ، از حضرت صادق u قال: قال رسول الله:
(( أَفْضَلُ النّاسِ مَنْ عَشَقَ العِبادَهِ فَعانَقَها وَ أَحَبَّها بقَلْبه و باشَرَها بجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَها فَهُوَ لایُبالی عَلى مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنیا عَلى عُسْرٍ اَمْ عَلى یُسْرٍ ))
اصول کافی جلد۲ باب عبادت. ترجمه حدیث: از حضرت صادق علیه الصّلوه و السّلام نقل شده فرمودند حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند بالاترین افراد در مقام قرب خداوند بین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد و در بغل بگیرد عبادت را ، دوست بدارد عبادت را به قلبش و مباشر عبادت شود به بدنش و خود را مهیّای عبادت نماید پس چنین شخصی به دنیا اعتنایی ندارد ، در سعه باشد یا تنگی ، برایش یکسان است. اصول کافی جلد۲ باب العباده.
روایت۳ ، سفینه البحار مادّه عَشَقَ فرمودند:
(( أَلْجَنَّهُ لَأَعْشَقُ لِسَلْمانَ مِنْ سَلْمانَ لِلْجَنَّهِ ))
از حضرت ختمی مرتبت‹ روایت نقل شده حضرت فرمودند: بهشت عاشق تر است به سلمان از سلمان فارسی به بهشت یعنی رغبت بهشت به سلمان بیش است از رغبت سلمان به بهشت.
روایت۴ ، عن ابن عبّاس عن النّبی صلّی الله علیه و آله و سلّم:
(( مَنْ عَشَقَ وَ کَتَمَ و عَفَّ غَفَرَ اللهُ لَهُ وَ أَدْخَلَهُ الجَنَّه ))
فرمودند: حضرت نبیّ أعظم، کسی که عاشق شود و کتمان ورزد عشق خودش را و عفّت ورزد به لوازم عشق مادّی اعتنا نکند خداوند أجلّ عالی
می بخشد او را و داخل می فرماید او را به بهشت. سیّد جزائری در انوار نعمانیّه.
در این چهار مورد معصومu استعمال کلمه عشق فرمودند زیرا راجع به موضوع بود نه حکم ، البتّه ممکن است بعضی روایات ضعیف مجهول الصّدور عشق را مذمّت نموده باشد ، بر فرض صدق صدور از معصوم سلام الله علیه بسیار صحیح و با جا است زیرا نعمت عظمای عشق و محبّت را به امور پست و مادّی متعلّق نموده و از مقام ارجمند خود استفاده ننموده و خود را به سفل رانده مانند حدیث شریف(( حُبُّ الدُّنیا رَأْسُ کُلّ خَطیئَه )) با اینکه هیچ کس نمی تواند فضیلت حبّ و اهمیّتش را منکر شود شیخ بهائی علیه الرّحمه
می فرماید:
کُلُّ مَنْ لَمْ یَعْشِقِ الْوَجْهُ الْحَسَن
قَرِّبِ الجل إِلَیْه وَ الرَّسَنْ
یعنی هر کس را که نبود عشق یار
بهر او پالان و افساری بیار
محترمین نیز اهل معرفت و محبّت طایفه ای را که از تعلّق به مادّه عبور نکرده اند و خود را خدا شناس شمرده بسیار مذمّت فرموده اند بالاخصّ حضرت ملاّی رومی ، خواجه حافظ شیرازی ، ملاّصدرای شیرازی ، ملاّ محسن فیض کاشانی رضوان الله علیهم اجمعین ، و نیز حضرات معصومین علماء سوء را مذمّت فرموده اند (( اَلْعالِمُ بِلا عَمَلٍ کَالشَّجَرِ بِلا ثَمَرٍ )) و امثال اینگونه کلمات ، معلوم می شود که در تمام طبقات موضوعات دو قسمند صحیح و غیر صحیح ، متحقّق به معنی یا متلبّس به معنی هر کس مدّعی علم شد یا مدّعی یقین شد یا مدّعی معرفت شد یا مدّعی فنا شد به آسانی از وی پذیرفته نیست بلکه ((لکلّ عملِ نورٌ)) هر عملی نور خاصّی دارد. اگر نور علم، نور حبّ ، نور عشق ، نور معرفت در وی تابش نداشته باشد پذیرفته نیست و مدّعی است.
و صلّی الله علی محمّدٍ و آلهِ الطاهرین

http://kakaie.com/1104



برچسب ها: عشق، عشق الهی، قرآن و کلمه ی عشق، آیات الهی، عشق و عاشق و معشوق، اهل معرفت و محبت، محبت الهی،  

تاریخ : سه شنبه 2 شهریور 1395 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله فرموده اند:

افضل الناس من عشق العباده.

بهترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد.




برچسب ها: حدیث، عشق، عبادت، مردم، پیامبر گرامی ص، عاشق، بهترین مردم،  

تاریخ : پنجشنبه 3 تیر 1395 | 07:03 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات

در زمان ما طالبان واقعی جریانات معنی به یک معنا کم و به معنای دیگر زیادند. چون نمی دانند چه باید کرد. جامی می گوید: «نازنینی به کف آریم و از او ناز کشیم» اما این ها به دنبال شیخ نیستند و فکر می کنند می توانند صرفا با مطالعه به آن مقام برسند. غافل از آن که علم عشق در دفتر پیدا نمی شود. اگر بخواهیم ره دراز و پر نشیب و فراز عشق راواقعا بپیماییم، نیازمند پیر، شیخ و دلیل راه هستیم. به قول حافظ:

«به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم/ که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد».


kakaie.com



برچسب ها: عشق، شیخ، پیر، مراد، معناومعنویت، حافظ، جامی،  

تاریخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | 10:22 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات

شهید دکتر چمران در مورد عشق به خدا جملات زیبایی می فرمایند:

« خدایا، هرگاه دلم رفت که محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا به هرکه و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هرکسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی و یا به کسی امید نبندم.( منصوری لاریجانی، دکتر اسماعیل ، زمزم عشق، صص 49-48)


old.ido.ir




برچسب ها: عشق، شهید چمران، محبت، خدا، عشق و عاشق و معشوق، دل، محبوب،  

تاریخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | 07:25 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
قرآن و عشق

در قرآن كلمه عشق استعمال نشده است. شاید به این دلیل كه در زمان نزول كلمه عشق، به وسیله شعرا تنها در خدمت فسق و فجور و شهوترانی قرارگرفته بود؛ چنانكه اشعار شعرای آن زمان محتوایی جز دنیاپرستی و زرق‌و‌برق زندگی زودگذر دنیای دنی نداشت كه نمونه آن اشعار سبعه معلقه است و همین باعث شدكه خداوند شعرای آن زمان و زمین را گمراه معرفی كند و درسوره شعرا می‌فرماید: والشعراء یتبعهم الغاوون(225)، الم تراَنهم فی كل واد یهیمون(226)، و انهم یقولون ما لایفعلون(227)، الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات؛ گمراهان از شعرای(بی ایمان) پیروی می‌كنند. آیا ندیدی كه آنها درهر وادی سرگشته می‌روند و آنچه را عمل نمی‌‌كنند می‌گویند؛ مگر كسانی كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند. 
با توجه به اینكه خود آیات مسجع و با وزن و آهنگ خاصی است، باید گفت: منظور آیه این نیست كه هر شاعری متبوع گمراهان است؛ به همین دلیل پیامبر فرمود: ان لمن البیان لسحرا؛ بعضی از بیانها سحر هستند.
در روایات،كلمه عشق آمده است. درحدیث معروف قدسی آمده است: من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی ومن عرفنی احبنی عشقنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته فعلیّ دیتَهُ ومن علی دیتَهُ فانا دیته؛(خداوند فرمود: هركس مرا طلب كند، مرا می‌یابد و هركه مرا بیابد،‌ مرا می‌شناسد و هركه مرا بشناسد، عاشقش می‌شوم و هركس كه به گردن من دیه دارد، من خودم دیه او هستم.
در قر‌آن به جای كلمه عشق«حب» آمده است: و الذین آمنوا اشد حبا لله؛ كسانی كه ایمان آوردند،‌شدیدترین محبت(آنها) برای تنها حضرت رب‌العالمین است.

بنابراین اساس پرستش، عشق است؛ چنانكه دین هم جز محبت چیزی نیست و ازامام باقر(ع) روایت شده است: هل الدین الا الحب.
علامه طباطبائی درمورد نكات آیه مذكور می‌فرماید: 
1.حب یك نوع ارتباط وجودی و جاذبه خاص میان علت معلول است؛ لذا مثلاً دانشجو استادش را كه علت با‌سواد شدنش است، دوست می‌دارد و استاد هم شاگرد خود را كه درس می‌خواند،‌ دوست می‌دارد و ازهمه مهمتر خداوند است كه چون خالق و رازق است ومدبر ماست، همه آگاهانه یا نا‌آگاهانه به او علاقه داریم چنانكه خداوند هم مخلوقاتش را دوست می‌دارد؛ چون آنها آثار اویند.
2.محبت دارای شدت و ضعف و دریك نظام طولی است،‌ نه عرضی.
3.خداوند از هر جهت شایسته و بایسته محبت ذاتی و حقیقی و خالص و شدید و دائمی موجودات نسبت به او است.
4.اساس محبتها، به حب ذات برمی‌گردد و اگر غیر خود را هم دوست داریم، برای این جهت است كه به ما وابسته است؛ لذا خداكه خود را دوست می‌دارد، مخلوقاتش را هم كه از آثار اوست، دوست می‌دارد. 
5.محبت اعم از آگاهانه و ناآگاهانه است؛ بنابراین هر موجودی بهره‌ای از عشق و محبت دارد».


http://www.maarefquran.org



برچسب ها: عشق، قرآن، عشق و عاشق و معشوق، عشق الهی، عشق الهی و قرآن، محبت،  

تاریخ : یکشنبه 16 خرداد 1395 | 06:59 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
هر کس به چیزی عشق بورزد ( عشق غیر الهی ) ، چشمش کور و دلش بیمار گردد.


نهج البلاغه، خطبه 109




برچسب ها: عشق، عشق الهی، روایت، سخنی از علی غلیه السلام، عشق زمینی،  

تاریخ : جمعه 27 آذر 1394 | 02:10 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار              ترک رضای خویش کند، در رضای یار

     گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ               بیند خطای خویش و نبیند خطای یار






طبقه بندی: عشق عرفانی،  عرفان،  شعر، 
برچسب ها: شعری از سعدی، صبر، خطای یار، جفای یار، عاشق، عشق، رضای یار،  

تاریخ : چهارشنبه 4 شهریور 1394 | 10:34 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
آن دل که بیاد تو نباشد دل نیست
قلبی که بعشقت نطپد جز گل نیست

آن کس که ندارد بسر کوی تو راه
از زندگی بی ثمرش حاصل نیست



امام خمینی





برچسب ها: امام، امام خمینی، عشق الهی، عشق، زندگی، دل و قلب، شعری از امام خمینی،  

تاریخ : دوشنبه 31 فروردین 1394 | 03:40 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات

فلاسفه معتقدند که برای تحقق وجود چیزی، دلیلی بهتر از آثار وجودی وی نیست. بویژه امور معنوی که قابل ادعا کردن است، با توجه به آثارش معلوم می شود. در متون دینی و عرفانی برای مقامات معنوی آثاری مشخص ذکر شده که اگر آن آثار پدید آید، دلیل بر تحقق آن مقام است وگرنه، حرف و ادعاست. حضرت امام در آثارشان از همین طریق برخی ادعاها را مورد انتقاد قرار می دهند. به عنوان مثال وقتی می خواهند ادعای اخلاص برخی مدعیان را باطل کنند، می فرمایند که علامت اخلاص، جاری شدن حکمت بر زبان است و اگر ادعای اخلاص هست چرا سخنان حکمت آمیز از دهان مدعی خارج نمی شود.

عشق نیز از مقولاتی است که همگان ادعای آن را دارند. اما ادعا موجب برخورداری نمی گردد چنانکه با خیال آب، هیچ تشنه ای سیراب نمی گردد. امام (ره) در دیوان اشعارشان خواص و آثار متعددی برای عشق برشمرده اند. این آثار برخی ظاهری و برخی باطنی است. محور این آثار که بسیاری خواص عشق بدان راجع است، فنای عاشق در معشوق ازلی است. آنگاه که انسان قلبش را از خودخواهی و شیطان پاک کرد، حق تعالی و جنود رحمانی در آن سکونت می گزینند. در این صورت صدق، قدرت، سبکبالی، تسلیم، پشتکار در امور خیر، تسلیم، سلامت، هدایت، شجاعت به خودی خود پدید می آید.


پایگاه حوزه







برچسب ها: عشق، عشق و امام، عشق ازلی و ابدی، عشق الهی، عشق و عاشق و معشوق، متون دینی و عرفانی، مقامات معنوی،  

تاریخ : دوشنبه 13 بهمن 1393 | 11:22 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
عاشقی با ظرافت گفت : این امید است که انسان را غمگین می سازد نه نا امیدی ...



برچسب ها: عشق، عاشق، امید، ناامیدی، نوشته، غمگین،  

تاریخ : دوشنبه 8 دی 1393 | 11:23 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
روایتی از کتاب میزبانی از بهشت؛

ننه غلام جلو می‌آید، دست‌هایش را بالا می‌برد و شروع می‌کند به حرف زدن: سلام، به جدت من از بچگی می‌شناسمت. خانه شما می‌آمدم، پیش مادرت....

به گزارش جام نیوز، مقام معظم رهبری برابر برنامه منظمی که دارند به سرکشی از خانواده شهدا می پردازند. ایشان در سفرهایی که به مشهد داشته و دارند بازدید از خانواده شهدا را هیچگاه از یاد نبرده اند.

اخیرا در کتابی با عنوان "میزبانی از بهشت"مجموعه از دیدارهای مقام معظم رهبری با چند خانواده شهید منتشر شده است .هفته بسیج را بهانه ای یافتیم تا با تورقی دراین کتاب ماجرای شیرین یکی از این دیدارها را منتشر کنیم.




مشهد، سال 1343

کمی آن طرف تر از کوچه بازار سرشور، کوچه نسبتاً باریکی بود که آن روز پر از نور و هیاهو بود. زن‌ها داشتند مقدمات یک عروسی سنتی را آماده می‌کردند. حاجیه خانم میردامادی، همسر آیت‌ا... سیدجواد خامنه‌ای، می‌خواست پسر دومش را داماد کند. ننه غلام هم آمده بود کمک، همین طور که میوه‌ها را لب حوض می‌شست و در سبدی می‌ریخت، با لهجه شیرین تربتی‌اش ریزریز حرف می‌زد و زن‌های دیگر را سرگرم می‌کرد. چنان خوش صحبت بود که مجال حرف زدن به کس دیگری نمی‌رسید. ننه غلام از سر ذوق و علاقه‌اش آمده بود کمک، اما خدیجه خانم که از مشکلاتش خبر داشت، از همان صبح، مقداری پول کنار گذاشته بود که آن شب به او هدیه بدهد.

 

داماد که وارد خانه شد، ننه غلام مدام از زن‌ها صلوات می‌گرفت و زیر لب ذکر می‌گفت، تا این جوان نورانی بلند بالا چشم نخورد. ننه غلام، بزرگ شدن سیدعلی آقا را دیده بود و حالا این عروسی خیلی به او می‌چسبید.

 

***ننه غلام وپسرش

کسی نمی‌دانست نامش کبری عصمتی است. همه به او ننه غلام می‌گفتند، یعنی مادر غلام. تمام زندگی و هویتش غلام بود. چند بچه به دنیا آورده بود، بعضی‌ها همان سر زا مرده بودند و بعضی هم بعد از چند ماه، با یکی دو سال. این پسر که سال 1322 به دنیا آمد، حلقه‌ای در گوشش انداخت و نامش را «غلام حیدر» گذاشت تا غلام حلقه به گوش مولا باشد و به کرم و لطف مولا، برای مادرش بماند. غلام ماند و بزرگ شد، با سختی هم بزرگ شد. از مرگ پدرش خاطره‌ای مبهم داشت و بعد از آن، فقط مادر بود که کار می‌کرد تا غلام حیدر را بزرگ کند.

سال چهل و دو سرباز شد. وقایع پانزده خرداد و بعد از آن که پیش آمد، دل ننه غلام هزار راه رفت، اما این شروع نگرانی‌ها بود. مسیر زندگی، غلام رستمی جوان را وارد ارتش کرد و او نظامی شد تا هر روز در گوشه‌ای از کشور باشد و مادر تنها.

سال پنجاه و هفت با همسر و فرزندانش، در پادگان سنندج زندگی می‌کردند. هنوز شیرینی پیروزی انقلاب بر ذائقه‌اش ننشسته بود که گروهک‌های ضد انقلاب به پادگان حمله کردند و آنجا محاصره شد. چند خانه سازمانی ارتش را با خمپاره ویران کردند و بسیاری از نیروها با خانواده‌هایشان شهید شدند. تمام راه‌های ارتباطی قطع شده بود، طوری که غذا و آب نیروهای داخل پادگان را با هلی کوپتر می‌آوردند و شهدا و مجروحین را می‌بردند!

 

این روزها ننه غلام، بیشتر وقت‌ها در حرم امام رضا بود، مشغول دعا و گریه، برای سلامتی تنها فرزندش، تا اینکه با سفر آیت‌ا... طالقانی به کردستان، محاصره پادگان، موقتاً شکسته شد و غلام رستمی سی و پنج ساله توانست به مشهد برگردد. مادر دور پسرش می‌گشت و برایش اسفند دود می‌کرد و ذکر می‌گفت.

غلام خانه‌ای خرید تا مادر از آوارگی و اجاره نشینی نجات پیدا کند. خانه‌ای در بلوار ابوذر محله احمدآباد مشهد.

چند ماهی بیشتر مشهد نبودند که اعزام شد به تربت جام و چند ماهی از آنجا بود که جنگ شروع شد و ننه غلام پسرش را از زیر قرآن رد کرد تا به جبهه برود. هر روز در کوچه و خیابان‌های اطراف خانه، حجله‌ای برپا می‌شد و عکس شهید جوانی بر آن، ننه غلام هم برای این جوان‌ها گریه می‌کرد، هم از تصور روزی که غلام شهید شود. اما انتهای این گریه‌ها همیشه خودش گریز می‌زد به کربلا و برای سیدالشهدا می‌گریست که بابی انت و امی و نفسی و مالی و ولدی....

 

ننه غلام اگر سرش می‌رفت، جلسه روضه‌اش عقب نمی‌افتاد. آن وقت‌ها هم که آه در بساط نداشت، از درآمد کارگری در خانه‌های مردم، پولی را کنار می‌گذاشت برای روضه. آقای رفیعی روضه خوان ثابت منزل ننه غلام بود، از جوانی تا آن موقع که در مشهد و کل ایران معروف شد و در حرم امام رضا دعا و قرآن می‌خواند. گاهی در خانه جای سوزن انداختن نبود و گاهی فقط خود ننه غلام بود و روضه خوان.


سال شصت و چهار، غلام رستمی، در یکی از عملیات‌های محدود ارتش در غرب کشور، حضور داشت، بعد از علمیات، روز بیست و چهارم آبان، با چند سرباز، در یک خودرو به سمت سردشت در حرکت بودند که ماشین روی مین می‌رود و منفجر می‌شود.

 

حالا سخت‌ترین کار، رساندن خبر شهادت غلام به مادرش بود. همه فرزندان غلام و دامادهایش و عروس‌هایشان قصه را می‌دانستند، اما ننه غلام نمی‌دانست. یکی، دو روز طول کشید تا کم کم به مادر گفتند که غلام حلقه به گوش حضرت حیدر هم نماند و رفت. و باز او تنها ماند.

***

شب جمعه، هفتم فروردین ماه 76

محبوبه خانم، دختر غلام و شوهرش که هر دو پزشک هستند، آمده‌اند به مادربزرگ سر بزنند. مادربزرگ در زیرزمین همان خانه زندگی می‌کند و بعد از اینکه زمین خورده و لگنش شکسته، دیگر اصلاً بیرون نمی‌رود. تنها است، مگر در زمان روضه‌ها، یا وقت هایی که نوه‌ها به او سر می‌زنند. خانم دکتر و شوهرش که می‌روند، صدای زنگ در بلند می‌شود. ننه غلام فکر می‌کند حتماً همان‌ها هستند و چیزی جا گذاشته‌اند. خودش که نمی‌تواند همین چهار تا پله را هم بالا برود. یکی از همسایه‌ها در را باز می‌کند. ننه غلام از پایین می‌بیند که نوه‌اش نیست، دو، سه نفر آمده‌اند و سراغ او را می‌گیرند. دوازده سال سخت، از شهادت غلامش می‌گذرد و دیگر حواس درست و حسابی ندارد، در طول این سال‌ها هم میهمان غریبه‌ای نداشته، مگر روزهای روضه که زنانه بود، یا مراسم سالگرد غلام که هر سال باشکوه برگزار می‌شد و جمعیت سه طبقه خانه را پر می‌کردند.

 

این سه نفر می‌آیند داخل خانه و شروع می‌کنند به صحبت با ننه غلام، درباره شهید. ننه غلام با چادر گلی سفید، آرام روی تخت نشسته و از پشت عینک ته استکانی‌اش آنها را نگاه می‌کند. به او می‌گویند: مادرجان! مهمان دارید ان شاءالله.

گوش مادر سنگین است. مرد سرش را نزدیک‌تر می‌برد و این بار بلندتر جمله‌اش را تکرار می‌کند. مادر جواب می‌دهد: مهمان؟ کی هست؟

لهجه مادر خیلی غلیظ است و مرد به زحمت منظورش را می‌فهمد و با صدای بلند به او می‌گوید:

- مادرجان! آقای خامنه‌ای دارند می‌آیند منزلتان.

- کی؟

- رهبر انقلاب، آیت ا... خامنه ای.

-ها ها! می‌شناسمشان، من از بچگی می‌شناسمشان. کجا می‌خواهند بروند؟

-می‌خواهند بیایند اینجا. خانه شما.

ننه غلام یک دفعه مثل برق زده‌ها بلند می‌شود. کسی که او را در این حال می‌بیند، باورش نمی‌شود که تا چند ثانیه قبل، آرام روی تختش نشسته بود.

کل خانه سی مترمربع نیست. اتاقی که یک گوشه‌اش تخت فلزی است و کفش فرش‌های کهنه. با یک آشپزخانه بسیار کوچک و دستشویی و حمام. رنگ دیوارها کدر شده و وسایل همه قدیمی هستند.

 

ننه غلام از این طرف این اتاق بیست و چند متری به آن طرف می‌رود و با خودش حرف می‌زند که چه کار کند. هر چه هم به او می‌گویند که آرام باشد و لازم نیست کاری بکند، آقا چند دقیقه می‌نشیند و زود می‌روند و... اصلاً نمی‌شنود و ریزریز با خودش حرف می‌زند و با سختی و دست به کمر راه می‌رود.

 

بالاخره آقا می‌رسند و از پله‌ها پایین می‌آیند، سرشان را خم می‌کنند و از در کوتاه خانه وارد می‌شوند. ننه غلام بهت زده نگاه می‌کند. تصویری غریب در ذهنش شکل می‌گیرد، از سی و سه سال قبل و داماد خوش قد و بالایی که او برایش اسفند دود می‌کرد.


آقا زودتر سلام می‌کنند.

ننه غلام جلو می‌آید، دست‌هایش را بالا می‌برد و شروع می‌کند به حرف زدن با آقا:

- سلام، به جدت من از بچگی می‌شناسمت. خانه شما می‌آمدم، پیش مادرت....

بعد یک دفعه بی‌هوا حرفش را قطع می‌کند، نگاهی به سر و وضع خانه‌اش می‌اندازد، کمی کنار می‌رود و می‌گوید: بنشینیم؟

آقا با لبخند جواب می‌دهند که: آن بالا بنشینیم یا پایین؟ و به تخت اشاره می‌کنند.
ننه غلام می‌گوید: نخیر

آنجا بنشینیم؟

- ها! ها!


آقا روی تخت می‌نشینند و ننه غلام هم کمی آن طرف تر، هنوز ننشسته، شروع می‌کند به صحبت کردن با لهجه غلیظ تربتی.

حضرت آقا که متوجه شرایط این مادر پیر شده‌اند می‌گویند:خب خب .حالا بنشین ننه غلام ببینیم

*خب ننه،عکس غلام کدام است؟

- جان؟ عکس غلام این است، این و به عکس روی دیوار اشاره می‌کند.

یکی از همراهانی که مقابل تخت، روی زمین نشسته‌اند، قاب عکس را از روی دیوار برمی‌دارد و به دست حضرت آقا می‌دهد.

آقا همین طور که عکس را می‌گیرند، می‌گویند:عکس غلام همین است"

- ها. بله غلام است.

-شما خانه شیخ الاسلام و حجت این ها می امدید؟

- ها. بله، خانه شما هم می‌آمدیم. مادرت را می‌شناسم، خواهرت را می‌شناسم.

اینها دو نفر از خانواده‌های معروف محله قدیمی منزل حضرت آقا بودند که ننه غلام گاهی پیش آنها کار می‌کرد. آقا یکی، دو کلام دیگر در مورد قدیمی‌های آن محله صحبت می‌کنند و ننه غلام به ازای هر کلمه، داستانی تعریف می‌کند که خیلی مشخص نیست. از اینکه آن نفر چه شد؟ عروس رفت یا عروس گرفت؟ بچه‌هایش کجا هستند؟ و...

 

آقا در بین صحبت‌های ننه غلام که دارد مرتب از کسانی که بودند و به رحمت خدا رفتند، صحبت می‌کند، می‌گویند:

-خدابیامرزدشان،آنها که رفتند ننه غلام،از خودمان بگو.غلام چند تا بچه دارد؟

- از خودمان. ها. غلام شش تا بچه دارد.

 

و شروع می‌کند از کار و زندگی یکی یکی بچه‌ها صحبت کردن که چند تا تهرانند، یکی از دخترها دکتر است. یکی از پسرها سرباز است و... وقتی در مورد یکی از بچه‌ها، اسم مکانی که کار می‌کند را یادش می‌رود، آقا می‌فرمایند: حالا هر چی! و مادر خوشحال ادامه می‌دهد. از تصادفش می‌گوید و شکستن پایش که یکی، دو تا از همین نوه‌ها کمکش می‌کنند تا خوب شود.

 

روی دیوار روبه رو عکس چند نفر دیگر هم هست که ظاهراً همه مرحوم شده‌اند. آقا در مورد هر کدام از عکس‌ها از ننه غلام سؤال می کنند و او داستان‌هایی شروع می‌کند که پایانشان یکسان است؛ که بله، او هم رفت و تک و تنها ماندم. یکی از آنها نوه برادرش است که چند روز بعد از عقدش به جبهه می‌رود، در عملیات خیبر- که ننه غلام به آن جنگ خیبر می‌گوید!- شهید شده و جسدش در آب‌های هور مفقود شده. دیگری بچه خواهرش است که سکته کرده و دیگری که تصادف کرده. و آخر این قصه‌هاست که با غصه می‌گوید: او هم که از دست ما رفت. دیگر هیچ کس را ندارم.

آقا حرفش را قطع می‌کنند:

-خدا را داری ننه غلام!

- ها! من که خدا را دارم. اما خب چه کنم. تا سر کوچه نمی‌توانم راه بروم. شب‌ها تو این خانه دلم می‌گیرد. بیا یک کاری کن این انتقالی بگیرد، سربازی‌اش بیاید مشهد، به من برسد.

-ننه غلام اهل کجایی شما؟

- جان؟ من اهل تربت حیدریه‌ام.


-خود تربت؟

- زاور، زاور، چهل ساله که مشهد هستیم. اشاره به عکس غلام می‌کند و می‌گوید: از عمر همین بچه، دو سال گذشته بود که آمدیم. چهل و دو سالش بود که شهید شد.

بعد از شهادت غلام هم کسی نیامده بگوید حالت چطور است؟

- هیچ کس نیامد احوالت را بپرسد؟

- نه به جدت. نه به خدا.

- حالا که ما آمدیم.

- ها! خدا رحمت کند کربلایی آقا را.

منظورش پدر حضرت آقا، مرحوم حاج سید جواد خامنه‌ای است.

- کربلایی آقا یا حاج آقا؟!

- حاج آقا؟ نه، پدر شما کربلایی آقا بود. شما حاج آقایید.

آقا لبخندی می‌زنند و می‌گویند:

- نه، آقا هم که مکه رفته بودند.

- راستی؟ ما که می‌گفتیم کربلایی آقا. خدا رحمتش کند.

- این همه پول خرج کردند مکه رفتند، آخرش هم ننه غلام می‌گوید کربلایی آقا.

همه می‌خندند، حتی خود ننه غلام.

ننه غلام دوباره می‌رود به بیست و پنج سال پیش و محله سرشور و خانه پدری آقا و شروع می‌کند به گفتن. در این بین می‌گوید:

- حسین آقا شما بودی که من می‌آمدم خانه شما. داداش‌های دیگرت هم بودند.

- ولی من اسمم حسین آقا نیست ها!

- اوه! چرا، چرا حاج آقا. اسم شما حاج آقا حسینه. توی آن کوچه بودید، من آمدم خانه‌تان...

آقا با لهجه شیرین مشهدی ادامه می‌دهند تا ننه غلام راحت‌تر متوجه شود.

من را که می‌شناسی اما اسمم را نمی‌دانی. اسم من حسین آقا نیست. اسم من علی آقاست.

ننه غلام گیج شده است. کمی فکر می‌کند و از پشت عینک ته استکانی‌اش آقا را دوباره نگاه می‌کند.

- علی آقا، محمدآقا، حسین؟ می‌خواهد پسران خانه همسایه قدیمی‌اش را بشمرد، اما شک می‌کند به اسم‌ها. آقا به کمکش می‌آید؟

- اون محمدآقا بود و من علی آقا هستم. یکی هم هادی آقاست، یکی هم حسن آقا

ننه غلام این دفعه می‌خواهد خواهرهای آقا را بشمرد که باز اسم‌ها را اشتباه می‌گوید. آقا باز اصلاح می‌کنند. ننه غلام می‌گوید:

- اوه. به خدا اسم‌ها را نمی‌دانم چرا این جوی می‌گویم. این همسایه می‌آید، اسمش را یادم نمی‌آید. نمی‌دانم چه بگویم؟


- قاطی کردی ننه غلام!

- پیر شدم، به خدا، به جدت پیر شدم، نمی‌فهمم.

و دوباره خودش همراه بقیه می‌خندد و شروع می‌کند از خاطرات خانه شیخ الاسلام گفتن! دو جمله‌ای صحبت نکرده، می‌بیند که از میهمانان پذیرایی نکرده است. پایین تخت و جلوی پایش، یک بشقاب ملامین سفید است که داخلش چند تا کلوچه خانگی گذاشته، آن را به آقا تعارف می‌کند. آقا با علاقه برمی‌دارند و میل می‌کنند.

بعد می‌گذارد تا بقیه همراهان آقا هم بردارند. کسی برنمی‌دارد. ننه غلام با همان لهجه تند می گوید: چرا نمی‌خورید؟ اینها کلوچه خانگیه که بچه‌ها برایم آورده‌اند.

من که پولم نمی‌رسد شیرینی بخرم. «بُخرید»

آقا با همان لهجه می‌گویند: بُخرید عمو بُخرید

باز هم لب‌ها خندان می‌شود و یکی از همراهان ظرف را می‌چرخاند تا همه از این کلوچه‌ها بخورند. ننه غلام از ته دل خوشحال است که امشب آقا مهمانش است و در خانه او می‌خورد و می‌گوید و می‌خندند.

ننه غلام می‌گوید: یک شب که شما مشهد بودی، خواب دیدم که آمدی خانه ما.

از جلوی بازار آمدی.

- حالا خوابی یا بیدار؟

- نه، الان بیدارم.

- حتما!

- بله. آن دفعه تو خواب دیده بودم که شما از جلوی بازار آمدی خانه ما.

- الان یقین داری که بیدار هستی؟

- ها. ها. بله یقین دارم به خدا.

- الان یقین داری که بیدار هستی؟

- ها. ها. بله یقین دارم به خدا.

اما شک می‌کند.

- راستی بیدارم؟

- خب حالا من یک چیزی بهت میدم، اگر فردا صبح بود، بدان که بیدار بودی اگه نبود بدان که خواب بودی.

- باشه، باشه.

- بیا

آقا هدیه ای به دست ننه غلام می‌دهند.

- دست شما درد نکند، عیدی می‌دهید؟

- هان. این عیدی شماست. اگه این فردا صبح بود. بدان که بیدار بودی. اگه نبود بدان که خواب بودی.

- دست شما درد نکند.

- یک قرآن هم بهت می‌دهم.

- یا صاحب قرآن

اما قرآن را باز می‌کنند تا در صفحه اول یادداشتی بنویسند.

وقتی می‌خواهند اسم شهید را بنویسند، نامش را بلند بر زبان می‌آورند.

غلام حیدر رستمی

- خدا رحمتش کند. خدا را شکر.

این خدا را شکر ننه غلام، در این شرایط خیلی معنار دارد. معناهایی که باعث شده حضرت آقا این قدر به خانواده‌های شهدا اهمیت بدهند.

آقا قرآن را به دست ننه غلام می‌دهند و بلند می‌شوند.

ننه غلام که نگران سربازی نوه‌اش است، سؤال می‌کند:

- کاغذ نمی‌خواهد بدهی برای سربازی این بچه؟

- نه کاغذ نمی‌خواهد، گفتم یادداشت کردند. ان شاءا... که موفق باشید خداحافظ مادر.

چند دقیقه رؤیایی بر ننه غلام گذشته. موقع رفتن آقا، باز شک می‌کند و می‌پرسد؟

- از گفته شما ما بیداریم؟

- ان شاءا... بیداری.

فردا صبح ننه غلام دید که هدیه آقا و قرآن هست.

ننه غلام تا زنده بود داستان آمدن رهبر انقلاب به خانه‌اش را برای همه تعریف می‌کرد. با تمام جزییات. تمام محل و دوستان و آشنایان این ماجرا را می‌دانستند و نگاهشان به این خانه عوض شده بود. روضه‌های ننه غلام هم بیشتر رونق گرفت. تنهایی مادر سه سال بعد از این دیدار تمام شد و رفت کنار غلام حیدر.

 





طبقه بندی: امام خمینی،  عشق، 
برچسب ها: عشق، شهادت، آیت الله خامنه ای، عکس ننه غلام، ننه غلام و آیت الله خامنه ای، خانواده معظم شهدا، جهاد و شهادت،  

تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 11:21 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
ما انسانها غالبا"  عشقی بدون کوشش  مانند عشق مادر به فرزند می خواهیم، ولی " عشق " در زندگی تکامل یافته ، بدون کوشش بدست نمی آید .....
َ





طبقه بندی: نوشته،  عشق، 
برچسب ها: عشق، عشق بدون کوشش، عشق مادر به فرزند، زندگی، تکامل در زندگی، انسانها،  

تاریخ : دوشنبه 5 آبان 1393 | 03:17 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
سالها در طلب دیدار معشوق بودم ...
ندایی گفت: 
چندان هنر نیست که عاشقی ، طلب دیدار یار کند ...
هنر آن است ، که عاشق ، کاری کند ، که معشوق ، طرفه نگاهی بر او اندازد ...
که یک نگاه معشوق ، کارها بکند ...




طبقه بندی: نوشته،  عشق، 
برچسب ها: عاشق، معشوق، نگاه، عشق، عشق و عاشق و معشوق،  

تاریخ : جمعه 25 مهر 1393 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 8 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic