امام حسین علیه السلام:
من حسینم فرزند علی علیه السلام که سوگند خورده ام تا تن به تسلیم نسپارم . از خاندان پدرم حمایت می کنم و بر آیین پیامبر صلی الله علیه و آله راه می سپارم.

عبدالله فرزند علی علیه السلام:
منم فرزند علی، آن شکوهمند فضیلت گستر، آن خوبی محض، آن کرامت تمام.
آنکه در جنگ، شمشیر منتقم رسول الله بود. در هنگامه های خطرناک و هول انگیز.

عثمان فرزند علی علیه السلام :
هان! این منم عثمان با افتخار
و مرشد و آقایم علی است که مظهر پاکی و طهارت بود.
و پسر عموی پیام آور معصوم
این حسین برادر من است و برگزیده ی نیکان و صالحان.
بعد از پیامبر و علی، امام و یاور، اوست
و اوست که بر همه کس از کوچک و بزرگ، سید و آقا و سرور است.

جعفر فرزند علی علیه السلام :
هان! این منم جعفر سترگ
فرزند علی مظهر نیکی و بخشش
در شناخت شرفم عمو و دایی ام کافی است.
من کسی هستم که از حسین، حسین مشهور به فضیلت و نیکی، حمایت می کنم.

عون فرزند عبدالله بن جعفر طیار :
اگر مرا انکار می کنید من فرزند جعفرم.
شهید راستینی که در بهشت می درخشد.
آنکه با بالهای سبز در بهشت پرواز می کند.
و این شرف برای محشر او کافی است.

محمد فرزند عبدالله بن جعفر :
شکایت این قوم ستمدیده را به خدا می برم.
که با کوردلی مقیم وادی هلاکت گشته اند.
قومی که نشانه های روشنگر قرآن و محکمات تنزیل و تبیان را تحریف کرده اند. و کفر و طغیان و عصیان خویش را آشکار ساخته اند......



از کتاب مردان و رجزهایشان
سید مهدی شجایی







طبقه بندی: سخن آموزنده،  عشق عرفانی،  عشق،  عرفان،  ذکر،  شعر، 
برچسب ها: رجزهای مردان عاشورایی، امام حسین ع، امام علی ع، بهشت، عاشوراییان، عاشقان امام حسین ع، عشق و عرفان،  

تاریخ : شنبه 18 مهر 1394 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
گر مرا بی تو در بهشت  برند               دیده از دیدنش بخواهم دوخت
کاین چنینم خدای وعده نکرد              که مرا در بهشت  باید سوخت




برچسب ها: شعر، شعری از سعدی، سعدی، بهشت، خدای، وعده،  

تاریخ : یکشنبه 12 آبان 1392 | 09:16 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات

دل خانه خداست، به شیطان اجاره اش ندهید.

شرط زیارت آسمان، وداع با زمین است.

وقتی با خدا شروع نکنیم، با شیطان پایان می یابیم.

عاشق خدا باش، تا معشوق خلق باشی. فرشی، عرشی نمی شود.

سجده، قله عبادت ها است.

نمازگزاری که از دنیا دل نکنده است، مانند، خلبانی است که همیشه روی زمین زندگی می کند.

توپ دلت را به هر کس پاس نده.

عرفان، بلوغ روح است.

مزرعه دلتان را وجین کنید.

در دستور زبان عرفان، فعل این گونه صرف شود: من نیستم، تو نیستی، او هست.

وقتی پاها رفتن بشناسند، دستها نیازمند التماس نیستند.

تنها در یک معامله است که بازماندگان برنده اند: معامله با خدا.

دل های شعله ور، گلستان خدا در زمین اند.

دل معبد فرشتگان است، به شیطان اجاره اش ندهید.

زمستان را تحقیر نکنید، بهار هر چه دارد از زمستان است.

بهشتی ها، بدی های خود را در همین دنیا به جهنم می افکنند.

کارها را سخت نگیرید، سرسخت تر از اراده انسان چیزی نیست.

چقدر بیچاره اند آنها که چاره دردهای خویش را در خاک می جویند.

کسی که لیاقت درک آسمان را ندارد، زمین نیز تحویلش نمی گیرد.

خداوند قرآن را بر قلب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرو فرستاد، ما نیز آیات قرآن را بر صفحه قلبمان بنویسیم.

از روزنه معنویت، چشم انداز ابدیت تماشایی تر است.

دامن دل عاشقان، سرشار از مروارید اشک است.

اگر وقت کردید، به خودتان هم سری بزنید.

در کارگاه آفرینش، آن که بیشتر خراشیده می شود، قیمتی تر است.

آرمان ها ذکر دل ماست، اگر آسمانی باشد ما را آسمانی می کند و اگر زمینی باشد، ما را زمینی می کند.

اگر شب ها همه اش قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی.

شب قدر، زمین بوی آسمان می گیرد.


پایگاه حوزه


برچسب ها: خدایی شدن، آسمان و زمین، عاشق و معشوق، خانه خدا، شیطان، معنویت، بهشت،  

تاریخ : پنجشنبه 2 آبان 1392 | 05:23 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
دنیای معصوم من ....... پر از سادگیست .......
اما دنیا .............
جای آدمهای ساده نیست ........
............
بهای بهشت.............
همان سادگیست...............



سما آبی





طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: بهشت، بهای بهشت، سادگی، دنیای من، شعرسپید، شعر، معصوم،  

تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 11:18 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
یكى از محبان امام رضا علیه السلام را بعد از شهادت وى حبس نمودند، و زنجیر گران بر گردن و پایش نهادند، و او را در خانه اى كه حبس نموده بودند آتش زدند، كه دایم مناقب امام گفتى ، و درهاى مدح اولاد رسول سفتى ، بعد از امر سوختن خانه چون آن فقیر بى گناه از این حال آگاه شد مناجات نمود كه یا رب به حق آن امامى كه انگور زهر آلود چهره به باغ شهادت گرد آلود كرد، و به حق رضاى آن رضا كه به تقدیر تو موافق گشته و به داغ دورى فرزندان و مفارقت جان راضى شد، مرا از این بند گران خلاصى ده ، و آتش ‍ سوزان را به محبت اولاد خلیل خود بر من گلستان كن ، همان دم به كرم مجیب دعوه المضطرین (الدعاء) بندهاى آهن چون موم نرم گشت ، و از آن آتش بلا به خاك جسم آب محبت زده ، چون باد از آن ورطه خلاص شد كه به یك سر موى وى مضرت برسید.



هزارویک کلمه

برچسب ها: هزارو یک کلمه، محبان، امام رضا(ع)، بهشت، شهادت، مناقب، امام،  

تاریخ : شنبه 30 شهریور 1392 | 09:51 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
بین من و دنیای پروانه ها........
تنها یک پل چوبی ............
قرار دارد............

باران می آید و من...........
چترم را گم کرده ام..............

و منتظرم ...........

باران که تمام شود ..............
و همه جا .... پر شود از نگاه شبنم ............
از پل چوبی عبور خواهم کرد ..............

و در آستانه ی باغ بهشت ..........
پروانه های رنگارنگ ........ به استقبال من می آیند ............
ومن ...... سبکبال و سپید پوش ............
به آنها ..... لبخند میزنم.......... لبخندی از جنس نور...........



سما آبی


برچسب ها: بهشت، باغ، باغ بهشت، لبخندی از جنس نور، جتر، باران، پروانه ها،  

تاریخ : شنبه 23 شهریور 1392 | 06:53 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات

آنچه معاویه و یزید بالفعل داشتند ما بالقوه داریم.

خیلی به خود مغرور نشویم

اینطور نیست که آن ها از جهنم آمده باشند و ما از بهشت.

به خدا پناه می بریم



برچسب ها: مرحوم آیت الله بهجت، بهشت، جهنم، سخن،  

تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1392 | 09:16 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات

قطاری که به مقصد خدا می رفت در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت : مقصد ما خداست ، کیست که با ما سفر کند ؟

کیست که رنج و عشق رو با هم بخواهد ؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند ، از جهان تا خدا هزاران ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد ، قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، به ایستگاه بهشت رسید ، پیامبر گفت : اینجا بهشت است ، مسافران بهشتی پیاده شوند ، اما اینجا ایستگاه آخر نیست .

مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند ، اما اندکی باز هم ماندند ، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند . آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ، راز من همین بود ، آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد ...


و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .........

doaaaks.mihanblog.com



برچسب ها: قطار، بهشت، خدا، پیامبر، ایستگاه،  

تاریخ : شنبه 14 اردیبهشت 1392 | 04:01 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات