Image result for ‫امام زمان‬‎


ای کاش پر شوم از تو ، تویی که لبریز از خدایی








برچسب ها: خدا، صلوات، امام زمان علیه السلام، لبریزاز خدا، اللهم صل علی محمدو آل محمد، عکس، گل،  

تاریخ : جمعه 29 اردیبهشت 1396 | 12:30 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات


بازخوانی شعر رهبر انقلاب به پیشگاه ولی‌عصر(عج)؛خورشید من برآی که وقت دمیدن است

این غزل  یکی از سروده‌های مقام  معظم رهبریست که به آستان مقدس امام زمان(عج) تقدیم شده و برای نخستین بار در سال 1390 منتشر شد.

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است

جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست كه سرداده ام فغان

بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است

دستم نمی‌رسد كه دل از سینه بركنم

باری علاج شكر گریبان دریدن است

شامم سیه تر است ز گیسوی سركشت

خورشید من برآی كه وقت دمیدن است

سوی تو این خلاصه گلزار زندگی

مرغ نگه در آرزوی پركشیدن است

بگرفت آب و رنگ زفیض حضور تو

هرگل دراین چمن كه سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی‌كنم

تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

آن را كه لب به دام هوس گشت آشنا

روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است



سایت برترینها



طبقه بندی: عشق،  عرفان،  شعر، 
برچسب ها: عکس مقام معظم رهبری، شعر، امام زمان علیه السلام، مقام معظم رهبری، شعری از مقام معظم رهبری در باره امام زمان علیه السلام، زندگی،  

تاریخ : سه شنبه 27 خرداد 1393 | 09:58 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات


آقا محمد باقر بهبهانی فرمودند: 
« اوایلی که به کربلای معلی وارد شدم، روی منبر مردم را موعظه می کردم. روزی حدیث شریفی که در کتاب خرائج راوندی نقل شده است لابلای صحبت ها بر زبانم جاری شد مضمون حدیث این است که زیاد نگویید چرا حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور نمی کنند چون شما طاقت معاشرت با ایشان را ندارید؛ زیرا لباس حضرت خشن و درشت و خوراک ایشان نان جو است و بعد هم گفتم از الطاف الهی نسبت به ما، غیبت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است؛ زیرا ما طاقت اطاعت ایشان را نداریم. 

اهل مجلس به یکدیگر نگاهی کرده و شروع به نجوا کردند و می گفتند: 
این مرد راضی نیست که آن حضرت ظهور کند، تا مبادا ریاست از دستش برود. و بحدی زمزمه در بین مردم افتاد که من ترسیدم؛ لذا با سرعت از منبر فرود آمده به خانه رفتم و در را بستم. 

بعد از ساعتی درب خانه را زدند. پشت در آمدم و گفتم: کیستی؟ 
گفت: فلانی که سجاده بردار تو هستم، در را گشودم، او سجاده را از همان جا به حیاط خانه پرت کرد و گفت: ای مرتد، سجاده ات را بردار؛ در این مدت بی خود به تو اقتدا کردیم و عبادات خود را باطل انجام دادیم. 

من سجاده را برداشتم او هم رفت و از ترسی که داشتم در را محکم بستم و متحیر نشستم. پاسی از شب گذشت ناگاه صدای در منزل بلند شد. 
من با وحشت هر چه تمامتر پشت در رفتم و گفتم: کیستی؟ دیدم همان سجاده بردار است که با معذرت خواهی و اظهار عجز و بیچارگی آمده است و مرا قسمهای غلیظ می دهد که در را باز کنم؛ اما من از ترس در را باز نمی کردم.

آن قدر قسم خورد و اظهار عجز نمود، که به راستی و صداقتش یقین کردم، و در را گشودم ناگاه خود را بر پاهای من انداخت و آنها را می بوسید. به او گفتم: ای مسلمان، آن سجاده آوردن و مرتد گفتن تو به من چه بود و این پا بوسیدنت چه؟ 

گفت: مرا سرزنش نکن. وقتی از نزد شما رفتم و نماز مغرب و عشا را بجا آوردم و خوابیدم، در عالم رؤیا دیدم که حضرت صاحب الزمان علیه السلام ظهور فرموده اند. خدمت ایشان مشرف شدم. حضرت به من فرمودند: 
« فلانی عبای تو از اموال فلان شخص است و تو ندانسته آن را از دیگری گرفته ای حال باید آن را به صاحبش بدهی. »

من هم عبا را به صاحب اصلی اش دادم. سپس فرمودند: 
« قبایت نیز مربوط به فلان شخص است و تو آن را از دیگری خریده ای باید این را هم به صاحب اولش برگردانی. »

همچنین تا تمام لباسهایم را دستور دادند که به مردم بدهم بعد نوبت به خانه و ظروف و فرشها و چهارپایان و زمینها و سایر چیزها رسید و برای هر یک مالکی معین کرده و به او رد نمودند. سپس فرمودند: 
« همسری که داری خواهر رضاعی تو است و تو ندانسته با او ازدواج کرده ای باید او را هم به خانواده اش رد کنی. »

این کار را هم کردم. من پسری به نام علی دارم ناگاه در آن اثنا همان جا پیدا شد و همین که نظر حضرت بر او افتاد فرمودند: 
« این پسر هم از این زن متولد شده است؛ لذا فرزندِ حرام است. این شمشیر را بردار و گردنش را بزن. »

در این جا من غضبناک شدم و گفتم: به خدا قسم که تو سید نیستی و از ذریه پیغمبر نمی باشی چه رسد به این که صاحب الزمان باشی. همین که این سخن را گفتم از خواب بیدار شدم و فهمیدم که ما طاقت اطاعت و فرمان برداری از آن حضرت را نداریم و صدق فرمایش جنابعالی بر من معلوم شد و از عمل خود نادم و از گفته خود پشیمانم. مرا عفو بفرمایید. »



http://www.majnoon110.blogsky.com



برچسب ها: حضرت صاحب علیه السلام، امام زمان علیه السلام، حکایت، داستان آموزنده، شیعیان، ظرفیت، عشق به امام زمان علیه السلام،  

تاریخ : چهارشنبه 5 فروردین 1394 | 05:47 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو