انسان‌شناسی دینی دو وجه ظاهرا متناقض دارد. از یک زاویه در ادبیات دینی انسان بسیار تکریم شده است و از زاویه‌ای دیگر انسان بسیار تخفیف شده و خوار شمرده می‌شود. این دونگاه، دو وجه ظاهرا متناقض وجود آدمی را شکل می‌دهند. اما وجه مثبتی که در ادبیات دینی درباره آدمیان عرضه شده، چیست؟ مطابق فلک‌شناسی پیشینیان، زمین مرکزعالم است بنابراین زمین به عنوان جایگاه آدمیان، مرکز خلقت عالم به شمار می‌رفت. پس به لحاظ جغرافیایی انسان در کانون و مرکز هستی واقع شده بود و این جایگاه نیز البته از موقعیت ممتاز آدمی حکایت می‌کرد. این مرکزیت اما تنها به مرکزیت جغرافیایی و مکانی منحصر نشده بود بلکه آدمیان دارای نوعی مرکزیت ارزشی هم بودند. آدمیان اشرف مخلوقات محسوب و خلیفه خداوند روی زمین خوانده می‌شدند. خداوند آدمی را بر صدر تمامی مخلوقات و موجودات نشاند و او را سمبل آفرینش قرار داد. در تورات می‌خوانیم: «و خداوند آدم را آفرید و خدا آدم را بر صورت خود آفرید.» به واقع تنها انسان است که چنین ویژگی منحصربه فردی را داراست. در قرآن هم آمده که خداوند به انسان‌ها می‌گوید که بعد از سرشتن گل آدم: «فنفخت فیه من روحی (از روح خود در او دمیدم).» به‌این ترتیب خداوند به انسان علمی را آموخت که منحصر به آدمیان بود و هیچ موجود دیگری را توانایی شناختن آن علم نبود. خلاصه کلام اینکه نه تنها آدمیان به لحاظ جغرافیایی در مرکز عالم قرار داشتند بلکه به لحاظ ارزشی نیز احسن مخلوقات و سرگل کائنات بودند.
اما وجه منفی انسان چه بود؟ در این دیدگاه انسان در برابر خداوند هیچ است. آدمی موجودی ضعیف است که در برابر شعشعه نور خداوند ویران شدنی است. در بینش و نگاه دینی وقتی که خداوند درمی‌رسد همه چیز از جمله آدمیان در پیش او رنگ می‌بازد. هستی آدمیان همانند ستارگان آسمان است که با طلوع خورشید تمامی خرده نورها جارو می‌شوند و از میان می‌روند. به تعبیر دقیق‌تر مرکز اصلی عالم خداوند است و اگر آدمیان مرکزیتی می‌یابند تنها به علت اتصال و ارتباط آنها با خداوند است. آنچه گفته شد تصویر ساده شده نگاه پیشینیان ما به طبیعت وانسان است. کاملا طبیعی است که وقتی فرد چنین تصویری از انسان و طبیعت داشته باشد به هرجا که بنگرد خداوند را می‌بیند:
به صحرا بنگرم، صحرا ته وینم
به دریا بنگرم، دریا ته وینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته وینم

طبیعی است که در نگاه و بینش دینی قدما همه چیز نشانه و پنجره‌ای برای اشاره به خداوند می‌شود. اما از یک مقطع زمانی به بعد، نگاه انسان‌ها به طبیعت و خویشتن تحولی اساسی یافت. درک و تلقی جدید از انسان مدرن نتیجه دیدگاه کسانی همچون نیوتن است. در نگاه جدید به طبیعت، جهان یکسره از زیر سلطه نیروهای ماورایی بیرون آمد و تحت کنترل و اراده نیروهای فیزیکی همچون نیروی جاذبه و قوانین حرکت قرار گرفت. پیش فرض علم جدید این بود که کتاب طبیعت به زبان ریاضی نوشته شده است. این پیش فرض بسیار مهم بود چراکه بیان و باور این پیش فرض به این معنی است که پذیرفته‌ایم جهان ساختاری معقول دارد و عقل آدمیان قادر است که این ساختار را بفهمد. مبتنی بر چنین باوری است که هیچ وجهی از طبیعت ماورای عقل و فهم آدمی تعریف نمی‌شود و تمامی پدیده‌ها تفسیری طبیعی برای خود دارند. اگر هم برای پدیده‌ای تفسیر طبیعی موجود نیست به معنای ماوراء طبیعی بودن آن نیست بلکه تفسیر طبیعی آن در زمانی دیگر بر آدمی رخ خواهد نمود. بنابراین طبق این انگاره در طبیعت زبان ریاضی حاکم است و قوانین حاکم بر طبیعت قوانینی ثابت و تغییرناپذیر هستند که در حیطه فهم و درک آدمی نیز قرار دارند. مطابق تصویر جدیدی که از طبیعت عرضه شد، طبیعت به یک ماشین عظیم تبدیل شد که اضلاع آن با نظمی هندسی و دقیق در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. در این ماشین دیگر جایی برای دخالت نیروهای ماوراءطبیعی و معجزه‌گر نبود. به دیگر سخن خداوند که پیش‌تر همانند خون در رگ‌های طبیعت جاری بود از درون طبیعت به بیرون طبیعت رانده شد. در مثال خداوند به ساعت سازی تشبیه شد که اگر ساعت ساخته او، خوب و دقیق کار کند دیگر به وجود خود ساعت ساز احتیاجی نیست.
نیوتن در بحث با لایب نیتس معتقد بود که هرازگاهی لازم است خداوند دخالت کرده و این ساعت را تنظیم کند. داستان هم از این قرار بود که نیوتن تئوری مناسبی برای توصیف اختلالات فیزیکی سیاره عطارد را نداشت. لایب‌نیتس می‌پرسید که چگونه می‌شود سیاره عطارد با وجود اختلالات فیزیکی از مسیر خارج نمی‌شود و نیوتن پاسخ می‌داد که در یک بازه زمانی مشخص خداوند دخالت می‌کند و عطارد را به جای اول در منظومه شمسی بازمی‌گرداند. این سخن برای انسان امروز نوعی شوخی و مطایبه تلقی می‌شود اما این سخن متعلق به نیوتن، بزرگ‌ترین عقلی که در تاریخ بشریت متولد شده، بود. نیوتن به جد معتقد بود که طبیعت محتاج خداوند است البته در شرایطی خاص و برای تنظیم امور مورد نیاز. درمقابل اما لایب نیتس خطاب به نیوتن می‌گفت که شما برای اثبات اینکه خداوند همچنان در تنظیم طبیعت حضور دارد، او را به یک ساعت ساز بد تبدیل کرده‌اید چراکه اگر ساعت ساز، ساعتی را خوب بسازد دیگر نیازی به تنظیم کردن آن ندارد.
اما بنگریم که به لحاظ کلام الهیاتی چه اتفاقی افتاده است. به رغم اینکه خداوند پیش‌تر در تمام جزئیات طبیعت دست داشت، یک مرتبه حضورش از تمام طبیعت بیرون کشیده و دیگر نیازی به او احساس نشد. خداوند تبدیل به یک ساعت سازی شد که از ساخته‌اش تقدیر به عمل آمد و بعد اما بازنشسته شد. «لاپلاس» فیزیکدان مشهور کتابی درباره پیدایش عالم نوشت و این کتاب را به ناپلئون بناپارت هدیه کرد. ناپلئون کتاب را خواند و او را خواست و گفت که من کتاب را خواندم و کتاب خوبی بود اما سوالی دارم و اینکه چرا از ابتدا تا انتهای کتاب اشاره‌ای به خداوند نکرده اید؟ لاپلاس به بناپارت پاسخ داد که من به این فرضیه حاجت ندارم. گویی خداوند برای او یک فرضیه بود. معتقدان به چنین نگاهی نه تنها خداوند را بیرون جهان نشاندند بلکه اعلام کردند که از اول هم به وجود او اعتقادی نداشتند و پیدایش جهان را می‌توانند با نیروهای طبیعی تفسیر کنند و توضیح دهند. دراینجا اتفاق مهمی افتاد و آن اتفاق هم چیزی بود که جامعه‌شناسان از آن به عنوان اسطوره‌زدایی یا راززدایی و تقدس زدایی از طبیعت یاد می‌کنند. تا پیش از این تغییر دیدگاه، طبیعت جایگاهی مقدس بود که خداوند درآن تجلی می‌کرد و عارف با نظاره به طبیعت حضور خداوند را در پس کثرات موجود در طبیعت می‌دید.
این اسطوره‌زدایی و تقدس‌زدایی مهمترین رکن جهان جدید است که سکولاریسم خوانده می‌شود. سکولاریسم یعنی اینکه وقتی به طبیعت نظر می‌کنیم هیچ چیز ورای عقل آدمی وجود ندارد. در این دیدگاه نگران نباید بود چراکه علت پدیده‌ها را تاکنون فهمیده‌ایم و یا اگر هنوز ندانسته ایم بعدها خواهیم فهمید. در این نگاه همه چیز عقل پذیر است و هیچ رازی در عالم وجود ندارد. درواقع ما با مجهولاتی مواجهیم که در زمان مناسب علت آن کشف می‌شود اما رازی درمیان نیست. در نگاه پیشینیان اما خداوند یک راز بود و عقل آدمی هرگز نمی‌توانست بر او چیره شود. خداوند درگاهی بود که عقل آدمی در برابر او باید خضوع می‌کرد. اما علم جدید نوعی خودبزرگ‌بینی و اعتمادبه نفسی را همراه آورد که مدعی بود هیچ چیزی قادر به ایستادن درمقابل عقل نیست و همه چیز قابل توصیف و تفسیر است.
درواقع یکی از مهمترین فضیلت‌هایی که در جهان جدید وجود دارد، «سبب دانی» است که امروزه به آن تخصص می‌گوییم. امروزه وقتی می‌خواهند از فردی تمجید کنند درباره‌اش می‌گویند که متخصص بسیار خوبی است. اما اگر این سخن به عارفی چون مولانا گفته می‌شد، تصور این بود که بدی او را بازگو کرده ایم. سبب دانی در نظر عرفای ما امری بسیار ناپسند بود. عارفی همچون مولانا این ادعا که علت هر پدیده مشخص و قابل فهم است را برای سلوک دینی مسموم و مضر می‌دانست. آدمی که تمامی علت‌ها را می‌داند و یا تصور می‌کند که می‌داند درواقع دچار توهم است:
واسطه هرجا فزون شد، وصل جست
واسطه کم، ذوق وصل افزون تر است
ار سبب دانی شود کم حیرتت
حیرت تو ره دهد در حضرتت
گه چنین بنماید و گه ضد این
جز به حیرانی نباشد کار دین
قدما معتقد بودند که اولین وادی دینداری زمانی است که آدمی در مواجهه با طبیعت مدهوش شود. حیرانی اولین مجرایی بود که فرد از طریق آن به دین می‌رسید. اما سبب دانی‌ها حیرت را از آدمی خواهد زدود. بنابراین از منظر مولانا علم جدید به علت اینکه مدعی دانستن و شناختن سبب‌ها و علت پدیده‌هاست، شیطانی است چراکه این ادعا با حیرت ورزی که از منظر او گوهر دین است، منافات دارد. باید توجه کرد که این سخن البته به معنای ناپسند خواندن علم جدید نیست. حقیقتا به لحاظ نظری بسیاری از خرافه‌هایی که پیشتر درباره طبیعت وجود داشت اکنون رواج ندارد. نکته دیگر اینکه به لحاظ عملی هم علم جدید توفیقات زیادی برای آدمی داشته است. اشکال اما از آنجایی آغاز می‌شود که علم به واسطه توفیقات بزرگی که داشته به خودبزرگ‌بینی مبتلا می‌شود و گمان می‌کند که هیچ چیزی در پیش رویش نیست که درخور تعظیم و خضوع باشد. درواقع این گردن فرازی عقل مغایر با حیرتی است که قدما آن را تقدیر می‌کنند. بدین ترتیب دین ورزان معتقدند که این خودبزرگ بینی مهمترین شاهراه دین یعنی وادی حیرت را مسدود می‌کند و به جای اینکه پدیده‌ها با اتکا به نیروهای ماورایی تبیین شود، برای آنها یک نگره علمی مطرح شد.
درجهان‌شناسی جدید، جهان کوچک و به همین دلیل هم کنترل آن راحت‌تر شد. در نگاه گذشتگان ما جهان بسیار عظیم تعریف می‌شد و بنابراین قابل کنترل نبود. امروز اما جهان را کوچک کرده‌اند و برای کنترل آن هم تکنولوژی را به خدمت گرفته اند. از طبیعت که بگذریم، علم جدید به انسان نیز دیگرگونه می‌نگرد و انسان‌شناسی قدما را متحول کرده است. مطابق فلک‌شناسی جدید دیگر زمین مرکز عالم نیست بلکه نقطه‌ای است سرگردان در میان میلیاردها میلیارد کهکشان. بنابراین جایگاه مرکزی‌ای که قدما در فلک‌شناسی خود برای زمین قائل بودند امروز دیگر معنی ندارد. نکته دیگر اینکه با طرح نظریه تکامل داروین، خواه این نظریه را بپذیریم و خواه آن را رد کنیم، اشرفیت آدمیان محل تردید جدی واقع شد. مبتنی بر این نظریه، آدمی دیگر نه سوگلی آفرینش که به واقع محصول جهش‌های طبیعی و تحول از اشکال ساده تر موجودات به اشکال پیچیده تر بود. بنابراین مرکزیتی که قدما برای آدمی چه به لحاظ مکان جغرافیایی و چه به لحاظ ارزشی قائل بودند، محل تردید قرار گرفت. انسان به موجودی ضعیف که محصول یک تصادف کور است، تبدیل شد که بدون دنبال کردن هدفی خاص در جهانی فاقد شعور، سرگردان است تا شاید زمانی سیاره‌ای به زمین برخورد کند و تمام آنچه هست غبار شود و از میان برود.
از سوی دیگر درست از همان زاویه‌ای که در نگاه پیشینیان آدمی کوچک شمرده می‌شد در انسان‌شناسی جدید، آدمی اهمیت شگرفی پیدا کرد و برجسته شد. اومانیسم (انسان گرایی) آدمی را تبدیل به مرکز عالم کرد. پیش‌تر خداوند در کانون عالم بود اما اکنون می‌گفتند که انسان هرچقدر هم ضعیف باشد در مرکز عالم قرار دارد و همه چیز حول او می‌گردد. ریشه انسان‌شناسی جدید را باید در اندیشه دکارت، فیلسوف شهیر فرانسوی یافت. دکارت برای اولین بار تعریف مدرن از انسان را عرضه کرد. در فلسفه دکارت مفهومی به نام شک دستوری وجود دارد. به این معنی دکارت براهینی ایراد کرد و مبتنی بر این برهان‌ها در وجود همه چیز شک کرد. بعد از این شک کردن‌ها، دکارت تاکید کرد که تردیدی در این نیست که من در همه چیز شک می‌کنم و این «من شکاک» تنها نقطه یقینی موجود در عالم است؛ «می‌اندیشم، پس هستم.» دکارت معتقد بود که از طریق انسان شکاک، هستی آدمی و به تبع آن هستی عالم اثبات می‌شود و شک سنگ بنای شناخت عالم خارج محسوب می‌شود. در فلسفه دکارت اثبات وجود خداوند منوط به اثبات وجود «من» تعریف شده بود. این «من اندیشنده» که هسته مرکزی انسان مدرن است درواقع کانون تمام عالم است. وجود همه چیز در عالم از جمله خداوند به شرطی اثبات می‌شود که «من» باشم. «من» سنگ بنای همه دانش‌ها و معارف ماست. به این ترتیب «من» به جای خداوند در مرکز عالم خلقت قرار گرفت.
در نظر فیلسوفان دیگری از جمله‌هابز و هیوم، «من» مدنظر دکارت به شکل ماشین و درحقیقت بخشی از طبیعت بود. آدمیان به ماشین‌ها و «من»های منفرد و جدا از یکدیگر همانند اتم‌های پراکنده در فضا تبدیل شده بودند. می‌توان ساختار این من را در قالب علم روانشناسی و جامعه‌شناسی تعریف کرد چراکه اجزای شکل‌دهنده آدمیان نیز مثل طبیعت قابل شناسایی اعلام شد. در اینجاست که بنیان «فردگرایی» مدرن و حتی مقدم تر از آن «خویشتن مداری» گذاشته می‌شود. درچنین وضعیتی است که مکتب فایده‌گرایی کسانی همچون بنتام و جان استوارت میل از راه می‌رسد. براین مبنا خوب و بد براساس لذت بخشی و فایده مندی امور تعریف می‌شود. البته فایده گرایی مدنظر بنتام و میل، فایده گرایی عمومی بود، بدین معنی که «خوب» چیزی است که بیشترین لذت را برای تعداد افراد بیشتری به همراه بیاورد. به این ترتیب بود که در قالب فایده گرایی، منفعت گرایی و لذت جویی به رسمیت شناخته شد. فقط یک گام مانده بود تا جناب ماندویل از راه برسد که او هم رسید. ماندویل بیولوژیست بود و براساس تحقیقاتی که روی زندگی زنبور عسل انجام داده بود، کتابی درباره جامعه انسانی نوشت. او در کتاب خود به نکته بسیار جالبی اشاره کرد که این نکته از مهمترین مفروضات دنیای جدید است.
ماندویل مطرح کرد که در اخلاق گذشتگان منفعت جویی و خودخواهی امری ناپسند تلقی می‌شد اما اگر زیاده خواه و جاه طلب نباشیم هیچ تلاش و تقلایی انجام نمی‌شود و چرخ زندگی نمی‌چرخد. در نگاه ماندویل رذیلت فردی به عنوان فضیلتی جمعی تعریف می‌شد و در واقع سیئات فردی، فضایل جمعی بود. ماندویل بیان کرد که انسان قرار نیست در زندگی به دنبال هدف خاصی برود و بهتر است که برای تامین بیشترین لذت برای خود بکوشد تا از ورای آن بیشترین منفعت برای جمع نیز حاصل شود. بنابراین منفعت گرایی مبتنی بر مصلحت جمع، در اندیشه کسانی چون ماندویل و هیوم تبدیل به لذت جویی فردی شد، بنابراین آنچه که پیشتر رذیلت به حساب می‌آمد و خویشتن آدمی را پروار می‌کرد در این اندیشه کاملا به رسمیت شناخته شد و نتیجه این بود که لذت جویی و کسب منفعت فردی به لحاظ اخلاقی تطهیر و به عنوان بنیان جامعه مدرن تعریف شد.
سخن بر سر خوبی یا بدی این دیدگاه نیست بلکه سخن بر سر تقابل این نگرش با نگرش قدماست. اگر مختصات علم جدید را به مولانا بدهید و از او نظر بخواهید بدون تردید خواهد گفت که این «من» فرعونی است. در عرفان با دو نوع «من» مواجهیم. یکی «من منصوری» که اشاره به منصور حلاج دارد و دیگری «من فرعونی».
بد اناالحق بر لب منصور نور
بد اناالله بر لب فرعون زور
گفت فرعون انالله حق، گشت پست
گفت منصور اناالحق گشت مست
درواقع دوگونه «من» گفتن وجود دارد؛ گونه‌ای را منصور حلاج می‌گوید که درواقع تاکید براین نکته است که «من»ی وجود ندارد. در نگاه منصور، «من» همانند یک نی بر لبان نی نواز است، صدایی که از نی بیرون می‌آید درحقیقت صدای نوازنده است. مولانا می‌گوید که وقتی موسی درخت را در وادی مقدس دید، درخت به موسی گفت که من خدای تو هستم. درحقیقت آن درخت نه خدای موسی که مجرایی بود برای انالحق گفتن خداوند. «من» فرعونی اما در مقابل «من» منصوری است و خود را مستقل از خداوند و مرکز عالم تلقی می‌کند. این «من» است که داعیه اولوهیت دارد و همه چیز را برای خود می‌تند.
بدین ترتیب تا جایی که به بحث ما درخصوص ایمان مربوط است، اگر عشق را حقیقت ایمان بدانیم، تحولی که در مفهوم انسان در جهان مدرن رخ داده است، مفهوم عشق را برای انسان امروز به کلی متفاوت کرد. به صورت خلاصه اشاره می‌کنم که چرا تحولی که در مفهوم «من انسانی» رخ داده به لحاظ ایمانی بسیار مهم است. این تحول منجر به تحولی جدی در مفهوم عشق شد بدین ترتیب که مفهوم «عشق افلاطونی» به مفهوم «عشق فرویدی» تبدیل شد. این تغییر زاویه از مهمترین تحولاتی است که در حوزه مناسبات انسانی به تبع تصویر تازه‌ای که آدمیان از خویشتن یافتند، رخ داد. مهمترین تفاوت عشق افلاطونی و عشق فرویدی به نقش بدن و جسم در مناسبات انسانی مربوط می‌شود. در نگاه افلاطونی، روح حقیقت آدمی است و جسم آدم به مثابه یک سایه بر روح آدمی تیرگی می‌افکند. پس در عشق افلاطونی وصال به معشوق از ورای کشف عمیق ترین لایه که همان روح او است میسر می‌شود. عشق افلاطونی عبارت است از عبور کردن از خود و نفی خودی. عشق عبارت است از نوعی جابه‌جایی در مرکز ثقل هستی خود به معشوق. اولین چیزی که عاشق برای وصال به معشوق باید از آن بگذرد، خواهش‌ها و هوس‌های نفسانی است. مولانا می‌گوید:
عشق‌هایی کزپی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
لذا در تصور افلاطونی اگر فردی طالب ادراک حقاق معنوی و قدسی است باید بداند که جسمانیت مانع ادراک حقایق می‌شود. در اینجا لزوما با مفهوم رهبانیت سروکار نداریم و لزومی به نفی تمام مناسبات جسمانی نیست اما اگر عاشق اراده کند که حقیقت درون معشوق را دریابد، آخرین جایی که به آن می‌رسد جسم او است. جسم دو عاشق وقتی به هم می‌پیوندد نشانه‌ای است از اتصالی روحانی که پیشتر رخ داده است. به هم پیوستن عاشق و معشوق و درآمیختن جسمانی آنها متعاقب امتزاج و درآمیختگی روحانی آنان است. درواقع پیشتر ورود به جهان یکدیگر رخ داده که تجلی جسمانی آن درقالب به هم پیوستن افراد نمودار می‌شود. بدین ترتیب عشق افلاطونی عشقی است که می‌کوشد با جسمانیت ارتفاع بگیرد. نکته اما این است که درجهان جدید عشق‌های رمانتیک به عشق‌های اروتیک تبدیل شده است. عشق‌های افلاطونی به عشق‌های فرویدی تبدیل شده‌اند. در اندیشه فرویدی عشق چیزی جز تراکم غرایز جنسی نیست و اساسا کشش و داعیه جسمانی افراد را به سمت یکدیگر متمایل می‌کند. در این عشق کسب لذت فردی مهمترین عنصر است. بدین ترتیب برای اولین بار در فرهنگ بشری مفهوم لذت طلبی با مفهوم رابطه جنسی در آمیخت. نزد عرفا و حکیمان مسلمان و مسیحی آمیزش جنسی بیشتر به منظور تناسل صورت می‌گرفته است اما در عصر جدید برای اولین بار در آثار شوپنهاور و کانت مهمترین وجه رابطه جنسی، لذت طلبی تعریف می‌شود. به این ترتیب مهمترین هدف منوط به کسب لذت فردی و پروار کردن «من» می‌شود.
به گمان یکی از مهمترین موانع سلوک معنوی در جهان جدید این است که در این عصر پرشتاب و خویشتن‌مدارانه، عشق دیگر به معنای گذر از خویشتن و ایثار نیست بلکه عشق، خواستن دیگری برای افزودن بر لذت خود است. اینچنین بود که عشق‌های رمانتیک به عشق‌های اروتیک تبدیل شد. اینکه عارفان ما می‌گفتند که عشق‌های مجازی پلی برای وصول به عشق‌های حقیقی‌اند درواقع اشاره شان به عشق‌های رمانتیک و افلاطونی بود که برای رسیدن به ایمان باید از آن درگذشت.
به نظر می‌رسد تحولی که در درک آدمیان نسبت به خویشتن رخ داده است باعث شده که پاره‌ای از مناسبات انسانی میان آدمیان دشوار شود و در نتیجه عشق‌های افلاطونی به عنوان یکی از مهمترین شاهراه‌هایی که بشر را به شهر خداوند می‌برد، رفته رفته متروکه و تبدیل به سنگلاخی شد که دیگر در این عصر تنها معدودی از آدمیان توانایی عبور از آن را می‌یابند بنابراین یکی از مهمترین موانع انسداد معنوی و نیز کسوف معنوی در جهان جدید تبدیل عشق‌های رمانتیک به عشق‌های اروتیک بود.
یکی از مهمترین موانع سلوک معنوی در جهان جدید این است که در این عصر پرشتاب و خویشتن‌مدارانه، عشق دیگر به معنای گذر از خویشتن و ایثار نیست بلکه عشق، خواستن دیگری برای افزودن بر لذت خود است. اینچنین بود که عشق‌های رمانتیک به عشق‌های اروتیک تبدیل شد.


باشگاه اندیشه

برچسب ها: عشق، عشق انسانی، عشق عرفانی، عشق الهی، از عشق انسانی تا عشق عرفانی، عشق های رمانتیک، عشق های اروتیک،  

تاریخ : یکشنبه 12 آبان 1392 | 12:08 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic