طبقه بندی: عرفان،  عشق،  ذکر، 

تاریخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | 10:09 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
جنید بغدادی فرمود:" یک روز دلم گم شده بود. گفتم:" الهی! دل من باز ده." ندایی شنیدم که: " ای جنید ما دل بدان ربودیم که با ما 
بمانی، توباز می خواهی تا با غیر ما بمانی؟"




از خزاین کشمیری



برچسب ها: جنید، جنیدبغدادی، خدا، حکایت عرفانی، دل، ذکر،  

تاریخ : شنبه 4 بهمن 1393 | 04:18 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
آقای علی محمد بشارتی از وزرای پیشین کشور نقل می کرد که : 

در تابستان سال 1358 هنگامی که مسئول اطلاعات سپاه بودند گزارشی به دست ما رسید که یکی از مراجع معروف در سفرش به مشهد گفته است :

"من بالاخره علیه آقای خمینی اعلان جنگ می کنم."

من خدمت امام رسیدم و ضمن ارائه ی گزارش خبر یاد شده را هم به اطلاع رساندم.امام سرش پایین بود و گوش می داد این جمله را که گفتم سرش را بلند کرد و فرمود:

این ها چه می گویند؟! پیروزی ما را خدا تضمین کرده است. ما موفق می شویم در اینجا حکومت اسلامی تشکیل میدهیم و پرچم را به صاحب پرچم می سپاریم.

پرسیدم : خودتان؟

امام سکوت کردند و پاسخ ندادند.



به نقل از کیمیای محبت


برچسب ها: امام خمینی، امام، خمینی، انقلاب،  

تاریخ : جمعه 3 بهمن 1393 | 05:39 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
هر چه را که هر روز ببینیم ............ ذکر است
یا بخوانیم
یا بشنویم
یا بگوییم
یا فکر کنیم

پس مراقب باشیم
که ذکر همیشگی ما چیست ؟؟؟......





طبقه بندی: نوشته،  سخن آموزنده، 
برچسب ها: ذکر، ذکرهمیشگی، مراقبت، ذکرالهی، سخن مفید، نوشته،  

تاریخ : سه شنبه 16 دی 1393 | 04:53 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات

صَلَواتُ اللّه‏ِ وَ صَلَواتُ مَلائِكَتِه وَ اَنْبِیائِه وَ رُسُلِه وَ جَمیعِ خَلْقِه عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ السَّلامُ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ وَ رَحْمَةُ اللّه‏ِ وَ بَرَكاتُهُ


روایت:
 امام صادق علیه ‏السلام مى ‏فرمایند: به خدا قسم، كسى كه این صلوات را بفرستد، از گناهانش خارج مى ‏شود مانند روزى كه از مادر متولد شده است.


کلام استاد:
 نورانیت این صلوات بسیار عجیب است و شایسته است كه انسان بر آن مداومت داشته باشد.


به خصوص اگر كسى بخواهد در بین جمعیّت متذكّر باشد، گفتن این صلوات به جهت مصون ماندن از مزاحمت و توجّه نفوس مناسب است. 



http://www.notarinha.com



برچسب ها: صلوات، آمرزش گناهان، کلام استاد، خدا، روایتی از امام معصوم، نفوس،  

تاریخ : یکشنبه 14 دی 1393 | 03:35 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
عاشقی با ظرافت گفت : این امید است که انسان را غمگین می سازد نه نا امیدی ...



برچسب ها: عشق، عاشق، امید، ناامیدی، نوشته، غمگین،  

تاریخ : دوشنبه 8 دی 1393 | 11:23 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات

ملاک‌های ارزش علم

شیخ طوسی در  امالی از پیغمبر اکرم‌صلی‌الله‌علیه‌وآله نقل کرده است که ایشان فرمودند: مَنْ‏ خَرَجَ‏ یَطْلُبُ‏ بَاباً مِنْ عِلْمٍ؛ کسی که در طلب بابی از علم خارج شود...؛ (تا این‌جای روایت انسان تصور می‌کند که منظور دری از هر علمی است. چون لفظ «علم» در روایت، نکره است و درباره باب نیز نفرموده است که چه بابی. اما در ادامه روایت قید آن‌را می‌فرماید)؛ لِیَرُدَّ بِهِ بَاطِلًا إِلَى حَقٍّ أَوْ ضَلَالَةً إِلَى هُدًى، كَانَ عَمَلُهُ ذَلِكَ كَعِبَادَةِ مُتَعَبِّدٍ أَرْبَعِینَ عَاماً؛ کسی‌که دنبال علم می‌رود به این نیت که حقی را احیا کند یا باطلی را که خود را به جای حق نشان داده، ابطال کند، ارزش این علمش بیش از ارزش چهل سال عبادت کسی است که کارش عبادت باشد. این روایت اشاره‌ دارد به این که مراد از علم‌های ارزش‌مند در روایت، علومی است که این خاصیت را داشته باشد که بتواند جلوی باطل را بگیرد و مردم را از گمراهی نجات بدهد و اگر علمی این فایده‌ها را نداشته باشد، دست‌کم این اندازه ارزش ندارد.

روایت دیگری از پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده که فرمودند: اطْلُبُوا الْعِلْمَ فَإِنَّهُ السَّبَبُ بَیْنَكُمْ‏ وَ بَیْنَ‏ اللَّهِ‏ عَزَّوَجَلَ‏؛ دنبال علم بروید؛ چون علم رابطه‌ای است بین شما و خدا. روشن است علمی که رابطه بین انسان و ابلیس باشد این خاصیت را ندارد. بنابراین ارزش علم برای این است که ـ‌طبق همان تحلیلی که کرده بودیم‌ـ‌ ما را به هدف که همان قرب خداست، نزدیک می‌کند. از امام صادق صلوات‌الله‌علیه درباره معنای این فرمایش پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله که النَّظَرَ إِلَى‏ وَجْهِ‏ الْعَالِمِ‏ عِبَادَةٌ پرسیدند. حضرت فرمود: هُوَ الْعَالِمُ الَّذِی إِذَا نَظَرْتَ‏ إِلَیْهِ‏ ذَكَّرَكَ‏ الْآخِرَةَ وَ مَنْ كَانَ خِلَافَ ذَلِكَ فَالنَّظَرُ إِلَیْهِ فِتْنَةٌ؛ نگاه به صورت عالمی عبادت است، که نگاه به صورت او تو را به یاد آخرت بیندازد. اگر این‌طور نبود و مثلاً شما را بیشتر به دنیا دعوت می‌کرد، نه تنها ثوابی ندارد و عبادت نیست؛ بلکه فتنه است و می‌تواند وسیله گمراهی بشود.


طالب علم؛ قرین ملائکه

روایت بسیار جالبی شیخ طوسی در امالی ذکر کرده است که رسول خداصلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند إن العبد إِذَا خَرَجَ فِی طَلَبِ الْعِلْمِ نَادَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ‏ فَوْقِ‏ الْعَرْشِ؛ خداوند کسی را که در راه علم تلاش می‌کند، ندا می‌کند؛ یعنی با او صحبت می‌کند، اگرچه او نمی‌شنود ولی خدا پیامش را برای او می‌فرستد که: مَرْحَباً بِكَ یَا عَبْدِی؛ خوشا به حال تو! خوش آمدی! خوب رفتاری کردی! أَ تَدْرِی أَیَّ مَنْزِلَةٍ تَطْلُبُ وَأَیَّ دَرَجَةٍ تَرُومُ ؛ می‌دانی به‌دنبال چه جایگاهی می‌روی و چه درجه‌ای را می‌طلبی؟ می‌دانی می‌خواهی به چه مقامی برسی؟ سپس خداوند خود پاسخ می‌دهد که بدان به دنبال چه می‌روی؛ تُضَاهِی مَلَائِكَتِی الْمُقَرَّبِینَ لِتَكُونَ لَهُمْ قَرِیناً؛ با این کار، به ملائکه شباهت پیدا می‌کنی و با این شباهت قرین ملائکه می‌شوی. سپس خداوند بشارت می‌دهد که لَأُبَلِّغَنَّكَ مُرَادَكَ وَ لَأُوصِلَنَّكَ بِحَاجَتِكَ؛ من تو را به مرادت می‌رسانم و حاجتت را روا خواهم کرد. در روایتی است که این حدیث در حضور امام سجاد صلوات‌الله‌علیه نقل شد و از ایشان درباره معنای آن پرسیدند که انسان چگونه با درس‌خواندن شبیه ملائکه می‌شود، و این‌ها چه ربطی با هم دارند؟ قَالَ: أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَ‏: شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ؛ ‏امام علیه‌السلام به آیه 18 از سوره آل‌عمران استناد کردند که خدا می‌فرماید سه گروه شاهد بر توحید هستند: یکی خود خدا، دوم ملائکه و سوم اولوا العلم. بنابراین اولوا العلم، قرین ملائکه شده‌اند. کسی که تحصیل علم می‌کند، جزو اولوا العلم می‌شود و وقتی جزو اولوا العلم شد، قرین ملائکه می‌گردد. البته این درباره علمی است كه نتیجه‌اش توحید باشد. سپس حضرت اضافه می‌فرماید: فَبَدَأَ بِنَفْسِهِ وَثَنَّى بِمَلَائِكَتِهِ وَثَلَّثَ بِأُولِی الْعِلْمِ؛ خداوند در این آیه سه شاهد را برای توحید ذکر کرده است. ابتدا خودش، در درجه دوم ملائکه، و شاهد سوم را اولی العلم قرار داد؛ البته حضرت می‌فرماید اولو العلم نیز درجاتی دارند؛ سَیِّدُهُمْ  مُحَمَّدٌ وَثَانِیهِم‏ عَلِیٌّ‌علیه‌السلام وَثَالِثُهُمْ أَهْلُهُ وَأَحَقُّهُمْ بِمَرْتَبَتِهِ بَعْدَهُ قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ثُمَّ أَنْتُمْ مَعَاشِرَ الشِّیعَة؛ در درجه اول از اولو العلم پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله است، سپس امیرالمؤمنین و ائمه معصومین علهیم‌السلام، و در درجه بعد شما که از علوم ما فرا می‌گیرید؛ شمایی که از علوم ما استفاده می‌کنید، قرین ملائکه و قرین انبیا هستید.


ازدرسهای علامه مصباح یزدی

http://mesbahyazdi.ir





طبقه بندی: سخن آموزنده،  ذکر،  عشق،  عرفان، 
برچسب ها: علم و دانش، ارزش علم، علامه مصباح یزدی، خداوملائکه، اهلبیت علیهم السلام، صاحبان علم حقیقی، توحید،  

تاریخ : سه شنبه 2 دی 1393 | 11:04 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
هر کس در بین الطلوعین یعنی بین فجر کاذب و فجر صادق ( 5 دقیقه قبل از اذان صبح تا 5 دقیقه بعد از اذان ) این ذکر را بگوید هر حاجتی داشته باشد برآورده می شود ولو اگر تشرف به خدمت امام زمان (عج) باشد :

صلوات ( 14 ) بار

یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی (40) بار

صلوات ( 14 ) بار



منبع: عرش نیوز

برچسب ها: امام زمان (عج)، آیت الله بهجت، صلوات، بین الطلوعین، فجرصادق و فجرکاذب، ذکر، برآورده شدن حاجات،  

تاریخ : سه شنبه 18 آذر 1393 | 03:56 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
روایتی از کتاب میزبانی از بهشت؛

ننه غلام جلو می‌آید، دست‌هایش را بالا می‌برد و شروع می‌کند به حرف زدن: سلام، به جدت من از بچگی می‌شناسمت. خانه شما می‌آمدم، پیش مادرت....

به گزارش جام نیوز، مقام معظم رهبری برابر برنامه منظمی که دارند به سرکشی از خانواده شهدا می پردازند. ایشان در سفرهایی که به مشهد داشته و دارند بازدید از خانواده شهدا را هیچگاه از یاد نبرده اند.

اخیرا در کتابی با عنوان "میزبانی از بهشت"مجموعه از دیدارهای مقام معظم رهبری با چند خانواده شهید منتشر شده است .هفته بسیج را بهانه ای یافتیم تا با تورقی دراین کتاب ماجرای شیرین یکی از این دیدارها را منتشر کنیم.




مشهد، سال 1343

کمی آن طرف تر از کوچه بازار سرشور، کوچه نسبتاً باریکی بود که آن روز پر از نور و هیاهو بود. زن‌ها داشتند مقدمات یک عروسی سنتی را آماده می‌کردند. حاجیه خانم میردامادی، همسر آیت‌ا... سیدجواد خامنه‌ای، می‌خواست پسر دومش را داماد کند. ننه غلام هم آمده بود کمک، همین طور که میوه‌ها را لب حوض می‌شست و در سبدی می‌ریخت، با لهجه شیرین تربتی‌اش ریزریز حرف می‌زد و زن‌های دیگر را سرگرم می‌کرد. چنان خوش صحبت بود که مجال حرف زدن به کس دیگری نمی‌رسید. ننه غلام از سر ذوق و علاقه‌اش آمده بود کمک، اما خدیجه خانم که از مشکلاتش خبر داشت، از همان صبح، مقداری پول کنار گذاشته بود که آن شب به او هدیه بدهد.

 

داماد که وارد خانه شد، ننه غلام مدام از زن‌ها صلوات می‌گرفت و زیر لب ذکر می‌گفت، تا این جوان نورانی بلند بالا چشم نخورد. ننه غلام، بزرگ شدن سیدعلی آقا را دیده بود و حالا این عروسی خیلی به او می‌چسبید.

 

***ننه غلام وپسرش

کسی نمی‌دانست نامش کبری عصمتی است. همه به او ننه غلام می‌گفتند، یعنی مادر غلام. تمام زندگی و هویتش غلام بود. چند بچه به دنیا آورده بود، بعضی‌ها همان سر زا مرده بودند و بعضی هم بعد از چند ماه، با یکی دو سال. این پسر که سال 1322 به دنیا آمد، حلقه‌ای در گوشش انداخت و نامش را «غلام حیدر» گذاشت تا غلام حلقه به گوش مولا باشد و به کرم و لطف مولا، برای مادرش بماند. غلام ماند و بزرگ شد، با سختی هم بزرگ شد. از مرگ پدرش خاطره‌ای مبهم داشت و بعد از آن، فقط مادر بود که کار می‌کرد تا غلام حیدر را بزرگ کند.

سال چهل و دو سرباز شد. وقایع پانزده خرداد و بعد از آن که پیش آمد، دل ننه غلام هزار راه رفت، اما این شروع نگرانی‌ها بود. مسیر زندگی، غلام رستمی جوان را وارد ارتش کرد و او نظامی شد تا هر روز در گوشه‌ای از کشور باشد و مادر تنها.

سال پنجاه و هفت با همسر و فرزندانش، در پادگان سنندج زندگی می‌کردند. هنوز شیرینی پیروزی انقلاب بر ذائقه‌اش ننشسته بود که گروهک‌های ضد انقلاب به پادگان حمله کردند و آنجا محاصره شد. چند خانه سازمانی ارتش را با خمپاره ویران کردند و بسیاری از نیروها با خانواده‌هایشان شهید شدند. تمام راه‌های ارتباطی قطع شده بود، طوری که غذا و آب نیروهای داخل پادگان را با هلی کوپتر می‌آوردند و شهدا و مجروحین را می‌بردند!

 

این روزها ننه غلام، بیشتر وقت‌ها در حرم امام رضا بود، مشغول دعا و گریه، برای سلامتی تنها فرزندش، تا اینکه با سفر آیت‌ا... طالقانی به کردستان، محاصره پادگان، موقتاً شکسته شد و غلام رستمی سی و پنج ساله توانست به مشهد برگردد. مادر دور پسرش می‌گشت و برایش اسفند دود می‌کرد و ذکر می‌گفت.

غلام خانه‌ای خرید تا مادر از آوارگی و اجاره نشینی نجات پیدا کند. خانه‌ای در بلوار ابوذر محله احمدآباد مشهد.

چند ماهی بیشتر مشهد نبودند که اعزام شد به تربت جام و چند ماهی از آنجا بود که جنگ شروع شد و ننه غلام پسرش را از زیر قرآن رد کرد تا به جبهه برود. هر روز در کوچه و خیابان‌های اطراف خانه، حجله‌ای برپا می‌شد و عکس شهید جوانی بر آن، ننه غلام هم برای این جوان‌ها گریه می‌کرد، هم از تصور روزی که غلام شهید شود. اما انتهای این گریه‌ها همیشه خودش گریز می‌زد به کربلا و برای سیدالشهدا می‌گریست که بابی انت و امی و نفسی و مالی و ولدی....

 

ننه غلام اگر سرش می‌رفت، جلسه روضه‌اش عقب نمی‌افتاد. آن وقت‌ها هم که آه در بساط نداشت، از درآمد کارگری در خانه‌های مردم، پولی را کنار می‌گذاشت برای روضه. آقای رفیعی روضه خوان ثابت منزل ننه غلام بود، از جوانی تا آن موقع که در مشهد و کل ایران معروف شد و در حرم امام رضا دعا و قرآن می‌خواند. گاهی در خانه جای سوزن انداختن نبود و گاهی فقط خود ننه غلام بود و روضه خوان.


سال شصت و چهار، غلام رستمی، در یکی از عملیات‌های محدود ارتش در غرب کشور، حضور داشت، بعد از علمیات، روز بیست و چهارم آبان، با چند سرباز، در یک خودرو به سمت سردشت در حرکت بودند که ماشین روی مین می‌رود و منفجر می‌شود.

 

حالا سخت‌ترین کار، رساندن خبر شهادت غلام به مادرش بود. همه فرزندان غلام و دامادهایش و عروس‌هایشان قصه را می‌دانستند، اما ننه غلام نمی‌دانست. یکی، دو روز طول کشید تا کم کم به مادر گفتند که غلام حلقه به گوش حضرت حیدر هم نماند و رفت. و باز او تنها ماند.

***

شب جمعه، هفتم فروردین ماه 76

محبوبه خانم، دختر غلام و شوهرش که هر دو پزشک هستند، آمده‌اند به مادربزرگ سر بزنند. مادربزرگ در زیرزمین همان خانه زندگی می‌کند و بعد از اینکه زمین خورده و لگنش شکسته، دیگر اصلاً بیرون نمی‌رود. تنها است، مگر در زمان روضه‌ها، یا وقت هایی که نوه‌ها به او سر می‌زنند. خانم دکتر و شوهرش که می‌روند، صدای زنگ در بلند می‌شود. ننه غلام فکر می‌کند حتماً همان‌ها هستند و چیزی جا گذاشته‌اند. خودش که نمی‌تواند همین چهار تا پله را هم بالا برود. یکی از همسایه‌ها در را باز می‌کند. ننه غلام از پایین می‌بیند که نوه‌اش نیست، دو، سه نفر آمده‌اند و سراغ او را می‌گیرند. دوازده سال سخت، از شهادت غلامش می‌گذرد و دیگر حواس درست و حسابی ندارد، در طول این سال‌ها هم میهمان غریبه‌ای نداشته، مگر روزهای روضه که زنانه بود، یا مراسم سالگرد غلام که هر سال باشکوه برگزار می‌شد و جمعیت سه طبقه خانه را پر می‌کردند.

 

این سه نفر می‌آیند داخل خانه و شروع می‌کنند به صحبت با ننه غلام، درباره شهید. ننه غلام با چادر گلی سفید، آرام روی تخت نشسته و از پشت عینک ته استکانی‌اش آنها را نگاه می‌کند. به او می‌گویند: مادرجان! مهمان دارید ان شاءالله.

گوش مادر سنگین است. مرد سرش را نزدیک‌تر می‌برد و این بار بلندتر جمله‌اش را تکرار می‌کند. مادر جواب می‌دهد: مهمان؟ کی هست؟

لهجه مادر خیلی غلیظ است و مرد به زحمت منظورش را می‌فهمد و با صدای بلند به او می‌گوید:

- مادرجان! آقای خامنه‌ای دارند می‌آیند منزلتان.

- کی؟

- رهبر انقلاب، آیت ا... خامنه ای.

-ها ها! می‌شناسمشان، من از بچگی می‌شناسمشان. کجا می‌خواهند بروند؟

-می‌خواهند بیایند اینجا. خانه شما.

ننه غلام یک دفعه مثل برق زده‌ها بلند می‌شود. کسی که او را در این حال می‌بیند، باورش نمی‌شود که تا چند ثانیه قبل، آرام روی تختش نشسته بود.

کل خانه سی مترمربع نیست. اتاقی که یک گوشه‌اش تخت فلزی است و کفش فرش‌های کهنه. با یک آشپزخانه بسیار کوچک و دستشویی و حمام. رنگ دیوارها کدر شده و وسایل همه قدیمی هستند.

 

ننه غلام از این طرف این اتاق بیست و چند متری به آن طرف می‌رود و با خودش حرف می‌زند که چه کار کند. هر چه هم به او می‌گویند که آرام باشد و لازم نیست کاری بکند، آقا چند دقیقه می‌نشیند و زود می‌روند و... اصلاً نمی‌شنود و ریزریز با خودش حرف می‌زند و با سختی و دست به کمر راه می‌رود.

 

بالاخره آقا می‌رسند و از پله‌ها پایین می‌آیند، سرشان را خم می‌کنند و از در کوتاه خانه وارد می‌شوند. ننه غلام بهت زده نگاه می‌کند. تصویری غریب در ذهنش شکل می‌گیرد، از سی و سه سال قبل و داماد خوش قد و بالایی که او برایش اسفند دود می‌کرد.


آقا زودتر سلام می‌کنند.

ننه غلام جلو می‌آید، دست‌هایش را بالا می‌برد و شروع می‌کند به حرف زدن با آقا:

- سلام، به جدت من از بچگی می‌شناسمت. خانه شما می‌آمدم، پیش مادرت....

بعد یک دفعه بی‌هوا حرفش را قطع می‌کند، نگاهی به سر و وضع خانه‌اش می‌اندازد، کمی کنار می‌رود و می‌گوید: بنشینیم؟

آقا با لبخند جواب می‌دهند که: آن بالا بنشینیم یا پایین؟ و به تخت اشاره می‌کنند.
ننه غلام می‌گوید: نخیر

آنجا بنشینیم؟

- ها! ها!


آقا روی تخت می‌نشینند و ننه غلام هم کمی آن طرف تر، هنوز ننشسته، شروع می‌کند به صحبت کردن با لهجه غلیظ تربتی.

حضرت آقا که متوجه شرایط این مادر پیر شده‌اند می‌گویند:خب خب .حالا بنشین ننه غلام ببینیم

*خب ننه،عکس غلام کدام است؟

- جان؟ عکس غلام این است، این و به عکس روی دیوار اشاره می‌کند.

یکی از همراهانی که مقابل تخت، روی زمین نشسته‌اند، قاب عکس را از روی دیوار برمی‌دارد و به دست حضرت آقا می‌دهد.

آقا همین طور که عکس را می‌گیرند، می‌گویند:عکس غلام همین است"

- ها. بله غلام است.

-شما خانه شیخ الاسلام و حجت این ها می امدید؟

- ها. بله، خانه شما هم می‌آمدیم. مادرت را می‌شناسم، خواهرت را می‌شناسم.

اینها دو نفر از خانواده‌های معروف محله قدیمی منزل حضرت آقا بودند که ننه غلام گاهی پیش آنها کار می‌کرد. آقا یکی، دو کلام دیگر در مورد قدیمی‌های آن محله صحبت می‌کنند و ننه غلام به ازای هر کلمه، داستانی تعریف می‌کند که خیلی مشخص نیست. از اینکه آن نفر چه شد؟ عروس رفت یا عروس گرفت؟ بچه‌هایش کجا هستند؟ و...

 

آقا در بین صحبت‌های ننه غلام که دارد مرتب از کسانی که بودند و به رحمت خدا رفتند، صحبت می‌کند، می‌گویند:

-خدابیامرزدشان،آنها که رفتند ننه غلام،از خودمان بگو.غلام چند تا بچه دارد؟

- از خودمان. ها. غلام شش تا بچه دارد.

 

و شروع می‌کند از کار و زندگی یکی یکی بچه‌ها صحبت کردن که چند تا تهرانند، یکی از دخترها دکتر است. یکی از پسرها سرباز است و... وقتی در مورد یکی از بچه‌ها، اسم مکانی که کار می‌کند را یادش می‌رود، آقا می‌فرمایند: حالا هر چی! و مادر خوشحال ادامه می‌دهد. از تصادفش می‌گوید و شکستن پایش که یکی، دو تا از همین نوه‌ها کمکش می‌کنند تا خوب شود.

 

روی دیوار روبه رو عکس چند نفر دیگر هم هست که ظاهراً همه مرحوم شده‌اند. آقا در مورد هر کدام از عکس‌ها از ننه غلام سؤال می کنند و او داستان‌هایی شروع می‌کند که پایانشان یکسان است؛ که بله، او هم رفت و تک و تنها ماندم. یکی از آنها نوه برادرش است که چند روز بعد از عقدش به جبهه می‌رود، در عملیات خیبر- که ننه غلام به آن جنگ خیبر می‌گوید!- شهید شده و جسدش در آب‌های هور مفقود شده. دیگری بچه خواهرش است که سکته کرده و دیگری که تصادف کرده. و آخر این قصه‌هاست که با غصه می‌گوید: او هم که از دست ما رفت. دیگر هیچ کس را ندارم.

آقا حرفش را قطع می‌کنند:

-خدا را داری ننه غلام!

- ها! من که خدا را دارم. اما خب چه کنم. تا سر کوچه نمی‌توانم راه بروم. شب‌ها تو این خانه دلم می‌گیرد. بیا یک کاری کن این انتقالی بگیرد، سربازی‌اش بیاید مشهد، به من برسد.

-ننه غلام اهل کجایی شما؟

- جان؟ من اهل تربت حیدریه‌ام.


-خود تربت؟

- زاور، زاور، چهل ساله که مشهد هستیم. اشاره به عکس غلام می‌کند و می‌گوید: از عمر همین بچه، دو سال گذشته بود که آمدیم. چهل و دو سالش بود که شهید شد.

بعد از شهادت غلام هم کسی نیامده بگوید حالت چطور است؟

- هیچ کس نیامد احوالت را بپرسد؟

- نه به جدت. نه به خدا.

- حالا که ما آمدیم.

- ها! خدا رحمت کند کربلایی آقا را.

منظورش پدر حضرت آقا، مرحوم حاج سید جواد خامنه‌ای است.

- کربلایی آقا یا حاج آقا؟!

- حاج آقا؟ نه، پدر شما کربلایی آقا بود. شما حاج آقایید.

آقا لبخندی می‌زنند و می‌گویند:

- نه، آقا هم که مکه رفته بودند.

- راستی؟ ما که می‌گفتیم کربلایی آقا. خدا رحمتش کند.

- این همه پول خرج کردند مکه رفتند، آخرش هم ننه غلام می‌گوید کربلایی آقا.

همه می‌خندند، حتی خود ننه غلام.

ننه غلام دوباره می‌رود به بیست و پنج سال پیش و محله سرشور و خانه پدری آقا و شروع می‌کند به گفتن. در این بین می‌گوید:

- حسین آقا شما بودی که من می‌آمدم خانه شما. داداش‌های دیگرت هم بودند.

- ولی من اسمم حسین آقا نیست ها!

- اوه! چرا، چرا حاج آقا. اسم شما حاج آقا حسینه. توی آن کوچه بودید، من آمدم خانه‌تان...

آقا با لهجه شیرین مشهدی ادامه می‌دهند تا ننه غلام راحت‌تر متوجه شود.

من را که می‌شناسی اما اسمم را نمی‌دانی. اسم من حسین آقا نیست. اسم من علی آقاست.

ننه غلام گیج شده است. کمی فکر می‌کند و از پشت عینک ته استکانی‌اش آقا را دوباره نگاه می‌کند.

- علی آقا، محمدآقا، حسین؟ می‌خواهد پسران خانه همسایه قدیمی‌اش را بشمرد، اما شک می‌کند به اسم‌ها. آقا به کمکش می‌آید؟

- اون محمدآقا بود و من علی آقا هستم. یکی هم هادی آقاست، یکی هم حسن آقا

ننه غلام این دفعه می‌خواهد خواهرهای آقا را بشمرد که باز اسم‌ها را اشتباه می‌گوید. آقا باز اصلاح می‌کنند. ننه غلام می‌گوید:

- اوه. به خدا اسم‌ها را نمی‌دانم چرا این جوی می‌گویم. این همسایه می‌آید، اسمش را یادم نمی‌آید. نمی‌دانم چه بگویم؟


- قاطی کردی ننه غلام!

- پیر شدم، به خدا، به جدت پیر شدم، نمی‌فهمم.

و دوباره خودش همراه بقیه می‌خندد و شروع می‌کند از خاطرات خانه شیخ الاسلام گفتن! دو جمله‌ای صحبت نکرده، می‌بیند که از میهمانان پذیرایی نکرده است. پایین تخت و جلوی پایش، یک بشقاب ملامین سفید است که داخلش چند تا کلوچه خانگی گذاشته، آن را به آقا تعارف می‌کند. آقا با علاقه برمی‌دارند و میل می‌کنند.

بعد می‌گذارد تا بقیه همراهان آقا هم بردارند. کسی برنمی‌دارد. ننه غلام با همان لهجه تند می گوید: چرا نمی‌خورید؟ اینها کلوچه خانگیه که بچه‌ها برایم آورده‌اند.

من که پولم نمی‌رسد شیرینی بخرم. «بُخرید»

آقا با همان لهجه می‌گویند: بُخرید عمو بُخرید

باز هم لب‌ها خندان می‌شود و یکی از همراهان ظرف را می‌چرخاند تا همه از این کلوچه‌ها بخورند. ننه غلام از ته دل خوشحال است که امشب آقا مهمانش است و در خانه او می‌خورد و می‌گوید و می‌خندند.

ننه غلام می‌گوید: یک شب که شما مشهد بودی، خواب دیدم که آمدی خانه ما.

از جلوی بازار آمدی.

- حالا خوابی یا بیدار؟

- نه، الان بیدارم.

- حتما!

- بله. آن دفعه تو خواب دیده بودم که شما از جلوی بازار آمدی خانه ما.

- الان یقین داری که بیدار هستی؟

- ها. ها. بله یقین دارم به خدا.

- الان یقین داری که بیدار هستی؟

- ها. ها. بله یقین دارم به خدا.

اما شک می‌کند.

- راستی بیدارم؟

- خب حالا من یک چیزی بهت میدم، اگر فردا صبح بود، بدان که بیدار بودی اگه نبود بدان که خواب بودی.

- باشه، باشه.

- بیا

آقا هدیه ای به دست ننه غلام می‌دهند.

- دست شما درد نکند، عیدی می‌دهید؟

- هان. این عیدی شماست. اگه این فردا صبح بود. بدان که بیدار بودی. اگه نبود بدان که خواب بودی.

- دست شما درد نکند.

- یک قرآن هم بهت می‌دهم.

- یا صاحب قرآن

اما قرآن را باز می‌کنند تا در صفحه اول یادداشتی بنویسند.

وقتی می‌خواهند اسم شهید را بنویسند، نامش را بلند بر زبان می‌آورند.

غلام حیدر رستمی

- خدا رحمتش کند. خدا را شکر.

این خدا را شکر ننه غلام، در این شرایط خیلی معنار دارد. معناهایی که باعث شده حضرت آقا این قدر به خانواده‌های شهدا اهمیت بدهند.

آقا قرآن را به دست ننه غلام می‌دهند و بلند می‌شوند.

ننه غلام که نگران سربازی نوه‌اش است، سؤال می‌کند:

- کاغذ نمی‌خواهد بدهی برای سربازی این بچه؟

- نه کاغذ نمی‌خواهد، گفتم یادداشت کردند. ان شاءا... که موفق باشید خداحافظ مادر.

چند دقیقه رؤیایی بر ننه غلام گذشته. موقع رفتن آقا، باز شک می‌کند و می‌پرسد؟

- از گفته شما ما بیداریم؟

- ان شاءا... بیداری.

فردا صبح ننه غلام دید که هدیه آقا و قرآن هست.

ننه غلام تا زنده بود داستان آمدن رهبر انقلاب به خانه‌اش را برای همه تعریف می‌کرد. با تمام جزییات. تمام محل و دوستان و آشنایان این ماجرا را می‌دانستند و نگاهشان به این خانه عوض شده بود. روضه‌های ننه غلام هم بیشتر رونق گرفت. تنهایی مادر سه سال بعد از این دیدار تمام شد و رفت کنار غلام حیدر.

 





طبقه بندی: امام خمینی،  عشق، 
برچسب ها: عشق، شهادت، آیت الله خامنه ای، عکس ننه غلام، ننه غلام و آیت الله خامنه ای، خانواده معظم شهدا، جهاد و شهادت،  

تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 11:21 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
تا به حال کسی به تو گفته که اندوه مانند چیست؟...
مانند قالب یخیست ،
که برروی قلب داغ تو بگذارند.................



برچسب ها: اندوه، قلب، قلب داغ، نوشته، گفته، مثل و مانند،  

تاریخ : شنبه 24 آبان 1393 | 02:12 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
ما انسانها غالبا"  عشقی بدون کوشش  مانند عشق مادر به فرزند می خواهیم، ولی " عشق " در زندگی تکامل یافته ، بدون کوشش بدست نمی آید .....
َ





طبقه بندی: نوشته،  عشق، 
برچسب ها: عشق، عشق بدون کوشش، عشق مادر به فرزند، زندگی، تکامل در زندگی، انسانها،  

تاریخ : دوشنبه 5 آبان 1393 | 03:17 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
الهی؛ ای ممیت!
مرا از این عالم تاریکی به نیکی بمیران .. از این ذهن ظلمانی و پرفریب برون آر .. و از بی تویی نجاتم بده ..
آنها که خواهان ماندن در این ظلمتکده هستند، از تاریکی سهم بیشتری میخواهند، آنها کار بیشمار دارند، هنوز به آرزوهایشان نرسیده اند، آنها وقتی برای موت ندارند، مشغله شان زیاد است، و فرصتی برای حیات طیبه پیدا نمی کنند..





برچسب ها: الهی، ای ممیت، مرگ و موت، حیات طیبه، تاریکی وظلمت، عالم تاریک ذهن، آرزوهای بسیار،  

تاریخ : یکشنبه 27 مهر 1393 | 07:23 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
سالها در طلب دیدار معشوق بودم ...
ندایی گفت: 
چندان هنر نیست که عاشقی ، طلب دیدار یار کند ...
هنر آن است ، که عاشق ، کاری کند ، که معشوق ، طرفه نگاهی بر او اندازد ...
که یک نگاه معشوق ، کارها بکند ...




طبقه بندی: نوشته،  عشق، 
برچسب ها: عاشق، معشوق، نگاه، عشق، عشق و عاشق و معشوق،  

تاریخ : جمعه 25 مهر 1393 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
دست مریزاد آقای کارگردان
دستت درد نکنه آقای حاتمی کیا
دل مارا با فیلم " چ " حسابی هوایی کردی
و مارا بردی به سالهای اول انقلاب و جنگ
و دوباره، شهیدان سرافراز و مظلوم کردستان و جنگ، و شهیدان، چمران و اصغروصالی و یارانش به یادمان آمد......
کاش این دل ما که " هوایی " شده
 دیگر هوایی نشود



برچسب ها: فیلم چ، حاتمی کیا، شهیدان انقلاب و جنگ، شهیدچمران، شهیداصغروصالی، شهیدان جنگ و کردستان،  

تاریخ : یکشنبه 13 مهر 1393 | 06:45 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
به قول استاد الهی قمشه ای : 

زن اگر عاشق باشد ، در هرسنی که باشد ، 
می تواند طعم ابدیت را به مرد بچشاند ..



برچسب ها: زن، عاشق، زن و مرد، طعم ابدیت، ابدیت، استاد الهی قمشه ای، عشق و عاشق،  

تاریخ : شنبه 5 مهر 1393 | 11:37 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
الهیکم التکاثر

این جهان کثرت، این دنیای پر زرق وبرق، این پر از رنگ و لعاب، شما را به بازی گرفته و سرگرمتان ساخته است. چشمان شما پر از شئ است. پر از تصاویر جوراجور و پر از خواهش است. هر آن به دنبال چیزی روانید. شما در جنگل اشیا گم شده اید. در " چیزها " غرق گشته اید. خواهش ها و خواستن ها، ذهن شما را تکه پاره کرده است. و در این شهر بازی، همواره از این بازی به آن بازی کشیده می شوید. زیرا پر از خواستن اید. فزون طلب شده اید. بنده ی اشیایید. این بازی خطرناک کار شما را ساخته است. " الهیکم التکاثر " . این فزون طلبی شما را به بازی مرگباری کشانده است. سرگرم شده اید و از کار اصلی مانده اید. از " وحدت " نامش را شنیده اید. هیچ ادراکی از آن ندارید. یکپارچگی برایتان یک واژه است، شما هرگز آن را نچشیده اید. یگانه نیستید، تکه تکه اید. و این بیماری تکاثر است. دقت کن. نمی گوید که تکاثر به تو چیزی می دهد، می گوید تو را به بازی می گیرد، فقط سرگرمت می کند. این دنیا به کسی چیزی نمی دهد، با او بازی می کند. چه کسی چه چیز دارد؟! در قبر خواهی دید که هیچ. همه اش بازی بوده است. وقت تو را تلف کرده اند. فرصت تو را گرفته اند. و از " وصل " تو را باز داشته اند . کثرت بینی از نگاه توست. از ذهن تو بر میخیزد. در حقیقت کثرتی نیست. نفس تو آن را ساخته است. نگاه که درست شود، کثرت از میان برمیخیزد. و جهان یکپارچه می گردد. و آن نیازمند عشق است. عشق که باشد، ذهن و ذهنیات محو شده اند. نیستند که کثرت آفرینی کنند. و چون عشق و خردمندی نباشد، نفس سرکش، نگاه تو را جادو می کند. و آنگاه خود را در یک شلوغی افسارگسیخته خواهی یافت. از هر سو تو را می کشند( با کسره کاف) . و می کشند( با ضمه کاف). و به خاکت می نشانند.





برچسب ها: تفسیری از الهیکم التکاثر، عشق، جهان کثرت، وحدت و یگانگی، وصل، کثرت و و حدت، ذهن و ذهنیات،  

تاریخ : دوشنبه 24 شهریور 1393 | 11:29 ق.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
اهل دنیا اگر دنیایی از نعمت‌های الهی بر سرشان ببارد، باز فریادشان بلند است كه فلان چیز كم است! اگر كسی ده‌ها كار خوب برایشان انجام دهد، در برابر یك اشتباه او را به باد ناسزا می‌گیرند؛ و در مصیبت‌ها صبور نیستند و جزع و فزع می‌کنند.اهل دنیا همیشه نیمه خالی لیوان را می‌بینند. اما اهل آخرت به محض رسیدن به نعمتی، ابتدا خدا را سپاس می‌گویند و در پایان هم خدا را شاكرند و اعتراف می‌كنند كه توانایی شكرگزاری همه نعمت‌های خدا را ندارند. اینان همیشه خوبی‌ها را می‌بینند، از همه چیز زندگی‌شان راضی‌اند و خدا را هم به خاطر همه آنها شكر می‌كنند. به نظر شما كدام یك از این حالات خوب است؟




برچسب ها: علامه مصباح یزدی، شکرخدا، نعمتهای الهی، اهل دنیا، اهل آخرت، زندگی،  

تاریخ : یکشنبه 9 شهریور 1393 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
رفتم توی یک سایتی ، در صفحه ی " فرهنگ و هنر" ، یکی از خبرهای مربوط به این صفحه این بود : آنجلینا جولی و برد پیت ، زوج مشهور هالیوودی ، رسما" ازدواج کردند !!!!!!!! ...........
به نظر شما این خبر کجاش فرهنگیه ؟ ........... کجاش هنریه ؟ ............ اینکه این زوج بعد از سالها زندگی مشترک و بعد از تولد سه فرزند بلاخره تصمیم گرفتند رسما ازدواج کنند ؛ کجاش فرهنگیه ؟ ...............کجاش هنریه ؟ .............. اخبار مربوط به این زوج در کجای صفحه ی "فرهنگ و هنر"  ایرانی باید نوشته شود ؟؟؟؟!!!!!...........



برچسب ها: فرهنگ و هنر، فرهنگ و هنرایرانی، فرهنگ، هنر، ایرانی، زندگی مشترک، ازدواج،  

تاریخ : شنبه 8 شهریور 1393 | 03:58 ب.ظ | نویسنده : سما آبی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 31 ::      ...   3   4   5   6   7   8   9   ...  

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic